119 - « ياو ازو چيزى دارى » ندارد .
120 - آيد
123 - « بود » ندارد
124 - نتوان داد
126 - عبارت را توان نيست
127 - از جان
128 - از يافت حق هستى خود نشان دهد و از نيستى
130 - نسيمى بود
131 - قدسى بود
132 - كارى بود جاودانى
133 - آن جهانيست
134 - نه هيچ جا مى
135 - از بهر يافت را آيد هيچ جهان بر جهان نيافريدند از بهر خود آن را آفريد
137 - از وى پرسند
139 - آن هم ويرانى
140 - باشندى
142 - نتوان داد
143 - كشتى شكست چه خبر آيد .
144 - از جاى مىآيد
148 - فراز كنند هنوز كسى خبر ندارد ، « چه خبر دارند » بعد از آن را ندارد
150 - + و انشدنا
152 - « كه » ندارد
153 - 154 - موسى خود يافت كوچه بود
155 - برغندد
157 - نه اين آيد كه بگفتم اما نشان اين آيد
159 - آيد
161 - بديرند
162 - بديرند
163 - شناخت آستان
164 - مىگويند كه جمع است هم حيلت است
165 - نمىيابد و گفت و زبان
166 - ار پاويد به جاى نيست
167 - يا وندكى به جاى بود كه جوينده مست است
170 - هيچ نيست
170 - هيچچيز
171 - جز ز آنكه بود
172 - يا آگاهى است يا يافت يا يافت محض است
174 - نشان ازو هموست دليل برو هموست
177 - يابد
179 - خود را نيافتم
180 - چون نياود برهد يا چون . . .
182 - گويد به دو نپيوستم
183 - او خود داند
185 - تا نبرى نياوى
176 - نبرى
190 - خواهى جوم بر سنگ زن خواهى سنگ بر جوم زن
192 - تو بر جاى ز بىعلت است
195 - وراق گويد كه يافت
196 - تست
197 - و پس يافت
198 - هركس كه
200 - و هركس وجود حق دعوى كند و كى و كو و چند و چه بنداد گفت . . .
201 - نيستى شموس . . .
202 - صوفى آيند
203 - اسم الظفر تحقيقه الشيء
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 890
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٨٩٠