تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 890

مساهمون:

ص٨٩٠
119 - « ياو ازو چيزى دارى » ندارد . 120 - آيد 123 - « بود » ندارد 124 - نتوان داد 126 - عبارت را توان نيست 127 - از جان 128 - از يافت حق هستى خود نشان دهد و از نيستى 130 - نسيمى بود 131 - قدسى بود 132 - كارى بود جاودانى 133 - آن جهانيست 134 - نه هيچ جا مى 135 - از بهر يافت را آيد هيچ جهان بر جهان نيافريدند از بهر خود آن را آفريد 137 - از وى پرسند 139 - آن هم ويرانى 140 - باشندى 142 - نتوان داد 143 - كشتى شكست چه خبر آيد . 144 - از جاى مىآيد 148 - فراز كنند هنوز كسى خبر ندارد ، « چه خبر دارند » بعد از آن را ندارد 150 - + و انشدنا 152 - « كه » ندارد 153 - 154 - موسى خود يافت كوچه بود 155 - برغندد 157 - نه اين آيد كه بگفتم اما نشان اين آيد 159 - آيد 161 - بديرند 162 - بديرند 163 - شناخت آستان 164 - مىگويند كه جمع است هم حيلت است 165 - نمىيابد و گفت و زبان 166 - ار پاويد به جاى نيست 167 - يا وندكى به جاى بود كه جوينده مست است 170 - هيچ نيست 170 - هيچ‌چيز 171 - جز ز آنكه بود 172 - يا آگاهى است يا يافت يا يافت محض است 174 - نشان ازو هموست دليل برو هموست 177 - يابد 179 - خود را نيافتم 180 - چون نياود برهد يا چون . . . 182 - گويد به دو نپيوستم 183 - او خود داند 185 - تا نبرى نياوى 176 - نبرى 190 - خواهى جوم بر سنگ زن خواهى سنگ بر جوم زن 192 - تو بر جاى ز بىعلت است 195 - وراق گويد كه يافت 196 - تست 197 - و پس يافت 198 - هركس كه 200 - و هركس وجود حق دعوى كند و كى و كو و چند و چه بنداد گفت . . . 201 - نيستى شموس . . . 202 - صوفى آيند 203 - اسم الظفر تحقيقه الشيء