تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 893

مساهمون:

ص٨٩٣
13 - مصرى نيز از اقران جنيد بود و از ياران او و . . . 15 - او 16 - بگويد 18 - گفت وقت محنت صوفيان 19 - به يكسو باز شدى و دست 20 - مگو ، « ى سخن اين طايفه » ندارد 24 - و جنيد را به بغداد . . . « نورى » ندارد 25 - و قال احمد بن المغازلى ما . . . 26 - قيل و الا الجنيد 27 - 28 - گفت كه ابدا تسبيح 29 - تستجلب الذكر او گفت 30 - استجلب الغفلة . . . 32 - گفت نه به اين 33 - بو حمزهء بغدادى لو لا الغفلة . . . « گفت » ندارد 35 - تفرقت تو 41 - سخنى بگو 43 - گفتند عقل چيست گفت . . . 45 - ابراهيم دهستانى است كه . . . 48 - « او » ندارد 49 - « و به » ندارد 51 - گفته كه الله 54 - 56 - نيكوتر از تو من كيم گفت من بدانم وى را . . . 58 - پس مايه آنست كه اين حيلت است اگر كسى را جامهء به صد دينار به سوزن محتاج به به حبه‌اى به . . . 59 - كه مايه نه آنى 60 - حيلت عقل 61 - گفته 63 - اذا استر عن احد 65 - نورى را بينم 67 - در كس 68 - ويرانهء خانه 69 - به نماز سالى 72 - دلالت كردم به راه و شد پيش نورى 73 - مصاحبت كردهء . 76 - گفت بازو شو . 77 - و بگو كه ايدر 78 - « و او » ندارد 79 - اين الاعرابى گويند تا مسافت بود آخر دوگانگى به جاى 80 - « است » ندارد 82 - كه ساعتى از عارف 83 - « از دوستى سخن گوى » ندارد . 84 - « سمنون گفت » ندارد 88 - قدس سره 90 - اربع و عشر 91 - بالاز 92 - قال ، آخر دو مصراع بيت دوم چنين است : خللته ، فتيرمه 95 - ابا طالب 96 - عن ثقت 97 - عند الوجود و نظرت يوما الى النور فلم انظر 98 - گفت معصيت خداوند بهمت طاعت است و طاعت خداوند بهمت معصيت صفحهء 196 - 202 2 - الثانية حسين محمد القواريرى 3 - الحرار 5 - گويد كه 6 - فروختى به آن 10 - و فقيه ور مذهب ثور