13 - مصرى نيز از اقران جنيد بود و از ياران او و . . .
15 - او
16 - بگويد
18 - گفت وقت محنت صوفيان
19 - به يكسو باز شدى و دست
20 - مگو ، « ى سخن اين طايفه » ندارد
24 - و جنيد را به بغداد . . . « نورى » ندارد
25 - و قال احمد بن المغازلى ما . . .
26 - قيل و الا الجنيد
27 - 28 - گفت كه ابدا تسبيح
29 - تستجلب الذكر او گفت
30 - استجلب الغفلة . . .
32 - گفت نه به اين
33 - بو حمزهء بغدادى لو لا الغفلة . . .
« گفت » ندارد
35 - تفرقت تو
41 - سخنى بگو
43 - گفتند عقل چيست گفت . . .
45 - ابراهيم دهستانى است كه . . .
48 - « او » ندارد
49 - « و به » ندارد
51 - گفته كه الله
54 - 56 - نيكوتر از تو من كيم گفت من بدانم وى را . . .
58 - پس مايه آنست كه اين حيلت است اگر كسى را جامهء به صد دينار به سوزن محتاج به به حبهاى به . . .
59 - كه مايه نه آنى
60 - حيلت عقل
61 - گفته
63 - اذا استر عن احد
65 - نورى را بينم
67 - در كس
68 - ويرانهء خانه
69 - به نماز سالى
72 - دلالت كردم به راه و شد پيش نورى
73 - مصاحبت كردهء .
76 - گفت بازو شو .
77 - و بگو كه ايدر
78 - « و او » ندارد
79 - اين الاعرابى گويند تا مسافت بود آخر دوگانگى به جاى
80 - « است » ندارد
82 - كه ساعتى از عارف
83 - « از دوستى سخن گوى » ندارد .
84 - « سمنون گفت » ندارد
88 - قدس سره
90 - اربع و عشر
91 - بالاز
92 - قال ، آخر دو مصراع بيت دوم چنين است :
خللته ، فتيرمه
95 - ابا طالب
96 - عن ثقت
97 - عند الوجود و نظرت يوما الى النور فلم انظر
98 - گفت معصيت خداوند بهمت طاعت است و طاعت خداوند بهمت معصيت
صفحهء 196 - 202 2 - الثانية حسين محمد القواريرى
3 - الحرار
5 - گويد كه
6 - فروختى به آن
10 - و فقيه ور مذهب ثور
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 893
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٨٩٣