تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 887

مساهمون:

ص٨٨٧
3 - كه اندر خور گفت نيست 4 - مىنماند 5 - حق زهى از تو بنه‌مىماند اما 6 - ملال است و از دست عيب 7 - ازين‌سوى كه 8 - ندارد 10 - يا تو گوئى برآى يا نه ديگر نيست كس فرا نيافته 11 - ندارد 12 - الوحد 14 - وطفى 15 - ندارد 17 - ندارد 20 - عارف را در مقامى بداشته و به روز و . . . 21 - مشرف گردد 22 - و اگر خاموش گردد مشرك گردد 23 - و ار بگريزد منافق گردد 24 - در تفرقه افتد 25 - و ارشادى بربرد از خود نشان دهد 27 - مشرك گردد 28 - به ابطال و گل معطل گردد 29 - و ار از نشان 30 - جاحد بود 31 - و اگر در واسطه بندد امل را منكر گردد و ار واسطه رد كند زنديق و ار آواز دهد مدعى گردد 2 - و ار خاموش نشيند ناشى شود 33 - « و ار بگريد منافق گردد » ندارد 35 - گام واپس نهد 36 - وار 37 - كه بس نبود 38 - « كه » ندارد 39 - چون كسد صفحه 155 - 157 2 - گفته كه سهل محمد بن سهل 3 - اگرت 4 - و اگر نشناسم ويران كنى 5 - و ار قصدت كنم 6 - و اگر بازگردم بىقرار كنى 7 - كه تو چون كنى 12 - عرض كردند 13 - شناخته‌ام شناخته‌ام 15 - فرا رفت ايستاد 16 - در ميان باديه ديد در زير ميلى 18 - « گذشته بود » ندارد 20 - چندين روز گذشته بود كه 21 - گفت چون پيش 22 - سيزده روز بگدشته بود چون با خود آمدم سه ماه 24 - گذشته است 26 - شيخ حمزه زفتى مىگفتى كه شكم گرسنه در باديه مىبايد برد كه شكم سير در باديه از معلوم است 27 - على المتوكل سنين يقال . . . 28 - ست ستين فى الحضر و السفر 29 - فى اسفاره زكات و لا يفتر فى الذكر 36 - از صوفيان بمرو 38 - يعنى از تصوف ذرهء 39 - يعنى از ترفع و تجبر نسبت 40 - علوى است بر عرش 41 - با او بگويد 42 - نبا او بنازد 45 - امام شناسم ازين طايفه صوفيان ، يكى و سيم علوى 46 - « ايد » ندارد 49 - آيد 51 - گفته