تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 873

مساهمون:

ص٨٧٣
كسب ياد تو ورزيدم 57 - با نظارهء تو پردازيدم 58 - چون عيان پديد آمد از آن بپردازيدم 59 - ياد بشناختم خامشى گزيدم 60 - مرتبه را پسنديدم 62 - گفت كه « قدس الله روحه » ندارد 64 - و زندگانى 65 - « است » ندارد 66 - جز دوستى و ديگر همه آوازه 76 - به اندازه و در ديدار به نگاه و از آشنائى به نشان و دوستى به پيغام 68 - از صحبت آميختن در ياد 70 - و كه گفت علتم چون گويم ؟ 76 - + و 79 - شيخى بوده 80 - « از پيران » ندارد 81 - ابو الحسن 85 - مسئلهء دارم 86 - بگو 88 - الله را نزديك‌تر همه 89 - « قدس الله روحه كه » ندارد 90 - بود و ديگر 91 - « تا در » ندارد 92 - به نانديشند 94 - + و الله اعلم بالصواب صفحه 69 - 72 2 - ابراهيم الادهم 3 - « رضى الله عنه » ندارد 4 - و نسب او ابراهيم 5 - « بود » ندارد 6 - كرد 8 - گفت نه اين كار را آفريده‌اند 11 - برفته از دنيا 14 - + و پدر وى ادهم بن منصور 16 - او اثنين و ستين و مائة 18 - و مات ابو يوسف الغسولى 19 - ابراهيم ادهم رضى الله . . . بوده و امير بوده درخورد روزگار خود 20 - گفت قدس سره كه وى گفته 23 - همراه افتاده بود 24 - دير و درنگ 25 - دوستى تو عيب 26 - « يابد و انشد » ندارد 27 - و يفتح 29 - ابراهيم ادهم و محمد عمار منقرى سخن مىگفتيم 30 - مريدى بس با نياز 32 - گفت اى جوانمرد دل من 33 - هيچ‌چيز نخورم 34 - غزو و چون 35 - نمىبود و هيچ‌چيز 37 - چيز نگفتند 38 - باز نداد 39 - « و در سخن خويش رفتند » ندارد 40 - ما را كه دل بران 42 - نگريستن 43 - رضى اللّه عنه 44 - به آن چيزى 50 - اما آنچه كنند 52 - و از برار چه پلاس فروشند به بهينه باز خوانند 53 - اگرچه 54 - نفيس عاريتى نيكو در بر پوشد 56 - آنست كه او را پرستند و فرمان او با حد بندگى . . . به تلبيس گزارند و به باطن در جهانى ديگر مىزنيد