68 - مىيافتم
72 - تا مرد در پاى دام آيد
75 - و بو بكر كتانى گويد مقامات
78 - به دو
80 - انوارها
82 - بدان
83 - پيش آن نديده
85 - چون بگذرد
87 - با خلق گزارده
91 - به حق حلقهايست ازو درآيد باز با او گردد
94 - پرروح
96 - باشد
97 - زندگانى هموار گردد
98 - 99 - مرد به اول كار خود مىنگرد و با آن مىآيد و آن خوشى
100 - « را » ندارد
101 - چونانك
102 - تميز
103 - و آن قدر سراى پيش آيد
104 - صديق گفت رضى الله عنه . . .
پيغمبران
105 - فى النابعات
106 - « چون » ندارد
108 - نازكى
111 - و در صفا كه درمىآميزد
112 - « و انشدنا الامام لبعضهم » ندارد .
115 - از يمن مىشنيد و مىگريستند
116 - ذكره و اذا سمعوا ما انزل الى الرسول ترى . . .
118 - ايشان را چنان ديد خوش آمد
119 - « انشاء لبعضهم » ندارد
120 - الليالى يحدث الكدر
121 - حريرى
122 - مجلس مىداشت
123 - يكى برخواست گفت
124 - و وقت با نظام
126 - و بر من منغص گشت
128 - « داد » ندارد .
130 - ابيات مىخواند
131 - فاظهرتم
132 - بتنايحيى
صفحه 54 - 59 1 - دوا
2 - گفت اين همه درد
3 - بر
5 - و بيم نادان نشستن
6 - بد روزيست
7 - « از » ندارد .
9 - و زهر
10 - مىنالم نه چنانم كه پندارم
11 - نيك آمد
12 - تا من چون آيم
14 - سرم
15 - جز زانك
17 - گاه گريم كه
19 - درمىآويزم
21 - از سر خود آتش انگيزم
23 - بر سراى خود افسوس مىبازم
24 - بخت بوك مىبازم
25 - زيان فرا انگشت
26 - بىخود با تو بكرم و مىنازم
27 - الهى بسكه از هر وادى بخت خويش خواندهام
28 - باز راندم مرا تو ماندى برتوموق .
« ماندم » ندارد
29 - آيد .
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 871
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٨٧١