تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة مقدمه 97

مساهمون:

صمقدمه ٩٧
مشترك است و عرفان مستدرك ، و يافت از مقوله‌ى وجود . « و چون وجود فرا ديد آيد هيچ نشان نتوان داد » 59 . پير هرات اين مقوله را با مثالى روشن‌تر مىكند . برادرى يا كسى از آن اميرى از جايى مىآيد . امير لشكر خويش را پذيره‌ى او مىفرستد . تا او به خانه برسد ، در هر منزل نزلى و عطائى مىفرستد ، چون وى به خانه فرود آمد ، در به روى ديگران مىبندد ، در اين حالت چه كسى خبر دارد كه او چون است ؟ « وجود » چنين است كه از آن خبر دارد ؟ در اين مثال عجز و ناتوانى علم در شناخت و يافت به روشنى نموده شده است . علم تا آنجا همراه است كه مهمان به خانه‌ى ميزبان درنيامده است ، چون به خانه درآمد ، او از بيرون درمىماند ، نه وسيله‌اى براى وارد شدن به خانه دارد و نه توان درك آنچه در درون خانه مىگذرد ، « علم فرا يافت رسيد كوتاه گشت » 60 . علم به آنچه كه به او از طريق خبر رسيده است احاطه دارد . حدود توانائى علم تا اينجاست . به سخن ديگر دريافت علم از « وجود » شناخت صفات است و اين شناخت را « وجود علمى » گويند ؛ و وجود علمى مشترك است و كس نيست كه آن ندارد 61 . فرض كنيم كه با علم به « يافت » برسيم و به‌وسيله‌ى علم از وجود خداوند آگاهى بيابيم ، ميانجى ما در اين كار كه بوده است ؟ يافت و شناخت از حدود توانائى علم خارج است ، او يافتنى است نه دريافتنى . ابزار علم در شناخت تعيين و بيان چونى ، چگونگى و چىاى است ؛ و حق از تمام اين كم و كيف‌ها پاكيزه . پس « هركس كه دعوى وجود چيزى كند كه : كه و كو و چند و چون و چه بنه‌داند گفت مبطل است ؛ و هركسى كه وجود حق دعوى كند كه كه و كو و چند و چون بداند گفت كافر است مبطل ، آن « وجود » نه علمى است » 62 . يافت به عنايت بسته است ، صوفى خود را به عنايت او با گذارده و سپرده است . او در پى دل فصيح است نه زبان فصيح : « از هزار صوفى يكى عالم بود ، صوفى را آن تمام بود كه مىشنود و مىداند ، ازين قوم دل فصيح بود نه زبان » 63 . مقوله‌هاى « وجود » و « يافت » از عقول و علوم ، شموس‌اند ؛ و اگر چنين نبود همه‌كس صوفى