و عرش وجود ندارد . اين بدان معنى نيست كه او منكر عرش و كرسى است ، او عرش و كرسى را تصديق كرده است و به آنها ايمان آورده است و مهر تسليم بر آنها نهاده است ؛ ولى بر عرش و كرسى متوقف نشده است . از عرش و كرسى به او بازگشته است 42 .
صوفى نه در صف عالم است و نه در كنار آدم ، او از خاندانيست كه لقب آن عدم است 43 . او را از خود پاك بستدهاند و « تلبيس » را به بهانهى تقديس دربار او نهادهاند 44 . ظاهر او ظاهر عام است و باطنش باطن خاص 45 . خاصان را خاصان مىشناسند . ازين روى در هفت آسمان و زمين پوشيدهتر از عارف كس نيست زيرا خداوند نمىگذارد كه كسى عارف را بشناسد . حق حجاب اوست ، او در پردهى حق است 46 . در ورق صوفيان دل نيست ، جان است ؛ جان هم نيست اما در طريق رشك بهانه بر جان است 47 . او از چشمهى « و علمناه من لدنا علما » سيراب شده است و اين علم نه علم ظاهر است كه پايبند عارف است 48 . و صوفى به سبب اين علم ، وراى سخن خويش است درحالىكه عالم از سخن خويش فروتر است 49 .
5 - عقل و علم
عجز و ناتوانى عقل و علم در شناخت عارفانه مسئلهايست كه از ديرباز به وسيلهى صوفيه اعلام شده است . از نظر خواجه عبد اللّه انصارى عقل حيلت و وسيلهايست كه به درد كارهاى اين جهانى مىخورد 50 و عقل مجرد راه به شناخت نمىتواند برد زيرا عقل مخلوق است و حد اكثر توانائى او شناخت همچون خودى است ؛ و به همين سبب وى مريدان خويش را از پذيرفتن سخن كسانى كه در شناخت خداوند از عقل و قياس خود مىگويند بر حذر مىدارد ، و ازسوىديگر بهنظر او ايمان مسألهاى سمعى است نه عقلى و شرط آن تسليم است نه تعقل 51 .
علم ويژهى سيرت است و هر علمى كه به سيرتى منجر نشود فتنه است ، و هر آگاهى كه با عمل همراه نباشد فتنه است . بنابراين هركس كه از علم به خود علم راضى