تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة مقدمه 94

مساهمون:

صمقدمه ٩٤
برمىكند ؛ و ميان آنكه در دل او غير دوستى اللّه و رضاى او هيچ‌چيز نمىگنجد چه رسد به دوستى دنيا و دل نهادن بر آن . صوفى در آنچه كه خداوند براى او اختيار كرده است تصرف نمىكند و چيزى را بر آن نمىگزيند . براى دنيا ارزش قائل شدن از تصوف بيرون آمدن است 34 . به عقيده‌ى پير هرات خداوند از « دست » بندگان چندان ترك دنيا نخواسته كه ترك « دوستى » آن را از « دل » آنان خواسته است 35 . اگر صوفى چيزى را مانند ازار ، نعلين و . . . به خود نسبت و اضافت مىكند به ضرورت ظاهر است 36 . صوفى را خداوند از ميان سائر مردمان براى خود برگزيده است 37 . او ذكر و مشاهدت ( - مقابل اختيار ) را ملازم است . رقيب ازل است ، از كردار خويش شرمسار است و به هرچه از حق مىرسد شاكر و راضى است ، غلام خاطر است و تابع جان ، جوينده‌ى پسين روز و فداى پيشين روز 38 . صوفى دل است و وقت و زندگانى 39 . او ابن الوقت است . وقتى از على سهل پرسيدند كه : « ياد دارى روز بلى ؟ گفت چون ندارم ، گوئى كه دى بود » اين جواب پير هرات را آشفته مىسازد ، چنين جوابى را دليل نقص مىداند و مىگويد : « صوفى را دى و فردا چه بود ؟ آن روز را هنوز شب نيامده ، صوفى در آن روز است ، صوفى در وقت است ، او ابن الوقت است ، او ابن الازل است . تو از پدر زادى و عارف از وقت ، تو در خانه نشستى و عارف در وقت ، تو بر مركب سوارى و وى بر وقت ، تو بنده‌ى وقتى و عارف آشمنده‌ى وقت . وقت جام اوست و او شمنده‌ى وقت . عارف و صوفى را دى و فردا نبود ، او به وقت قائم است و بر وقت موقوف ، صوفى را با وقت ديگر چه كار ؟ صوفى چه بود ؟ صاحب وقت . صوفى در ازل خود بشنيده ، وطن صوفى وقت اوايد و صورت او حال اوايد » 40 ، صوفى را زندگانى است كه آن را مرگ نيست 41 . هركسى به هستى زنده است ؛ اما نيستى صوفى را تاج بر سر است . به هر نام كه صوفى را بنامى ، او آن نيست ، او بر نام موقوف نيست . صوفى را خداوند بر خود بسته است ، صوفى منسوب به اوست . فنا فرش صوفى است ، در ياد صوفى كرسى