وتأخّر هر مرتبه بر مرتبهء ديگرى از وجود ، بچيزى ديگر ، غير از نفس وذات همان مرتبه بود ، جايز ميشد كه آنچه متقدّم است ، متأخّر گردد وبرعكس ، ودر نتيجة ترتيب در مراتب وجود از بين ميرفت وجواز تأخّر مرتبهء متقدّم ، مساوق وهمپاى جواز انقلاب يا قلب ماهيّت وبلكه عين آن بود ، واگر أصل حقيقت وجود در جميع مراتب ، اعمّ از شديد وضعيف ومتقدّم ومتأخّر اعتبار نشود وهمهء مراتب مزبور مقابل با عدم نباشد ؛ پس امر مشترك در بين مراتب وجود ، بچه چيز خواهد بود ؟ ! ، وبتعبير ديگر مابهالإمتياز در شيئيّت موجودات بچه چيزى عين مابهالإتّفاق ميباشد ؟ ! .
پس ما به الإتّفاق در مراتب وجود ، همان بساطت وجود است ونه شيئيّت ماهيّت ، وكثرات وجودي از حيث نقص وكمال وشدّت وضعف وتقدّم وتأخّر ، مؤكّد اين معنى است كه وحدتي حقّه ووجودي بسيط ، جامع ومشترك در همهء مراتب مزبور است وكثرات مورد بحث ، هرگز قادح وحدت حقيقي نبوده ، وتفاوت در ميان آنها تشكيكى وبرگشت همه به اصلى واحد وسنخى فارد ، يعنى وجود منبسط ميباشد ؛ ودر مقام تمثيل بايد گفت ، اگر اختلاف وتفاوت ظروف ، از اقيانوس ودريا واستخر وحوض وبركه وسبو وليوان را از ميان برداريم ، چيزى جز حقيقت آب بمفهوم بسيط خود باقي نخواهد ماند ، وهمين معنى را حكيم سبزوارى در دو بيت زير سروده است :
الفهلويّون الوجود عندهم * حقيقة ذات تشكّك تعمّ
مراتبا غنى وفقرا تختلف * كالنّور حيثما تقوّى وضعف
يعنى : وجود در نزد حكماى پهلوى وخسروانيّون ، حقيقتي است داراى مراتب وتشكيك ، كه عموميّت داشته ومراتب مزبور از حيث نقص وكمال وفقر وغنى وضعف وشدّت واوّليّت وآخريّت وتقدّم وتأخّر مختلف است ؛ واين مراتب همانند نور حسّى چونان خورشيد يا مهتاب وچراغ بوده كه در يكجا شديد وقوى وپرفروغ ودر جاى ديگر فقير وضعيف ميباشد ؛ ليكن در أصل وجود ويا نور بودن آنها در جميع مراتب ياد شده ، كمترين اختلافنظر وسخنى نيست ، وبالآخرة وحدتي حقّه در سراسر مراتب مزبور حكمفرماست .
امّا وحدتي كه در حقيقت وجود است ، با وحدت وجود عرفايى مانند شيخ أكبر ، محيى الدّين بن عربى وتابعان أو فرقى بارز دارد ؛ زيرا وحدت از نظر حكماء الهى ، رفع قيود وحدود از وجود وعدم اعتناء بمراتب شدّت وضعف وفقر وغنى ونقص وكمال