تو ، أو نشوى ، ولى اگر جهد كنى * جايى برسى ، كز تو ، تويى ، برخيزد
افتقار عبد مبدّل به افتخار ميگردد ، وكدام افتخارى در عالم ؛ برتر از عبوديّتى كامل است كه جوهرهء آن بربوبيّتى شامل پيوند يابد ؟ واستفاضهء وجودي ومظهرى ، بعين إفاضهء ايجادى وظهورى تبديل گرديده وعابد بمرتبهء بدلاء وابدال حقّ مرتبط گرديده وبدون زحمت پا سفر كند ودر گوشهاى نشسته بسير آفاق وأنفس پردازد وعقل أو بعاقل ومعقول متّحد شده وقابليّت أو عين فاعليّت عيانى ومرتبهء كونيّت وى بدون هيچ اخلالى در حقيقت عابديّت ومعبوديّت ، بمرتبهء واحديّت اسمايى والهيّت نائل شود ؛ ودر مقام تشبيه بايد گفت كه عابد حقيقي از راه وسير در
إِيَّاكَ نَعْبُدُ
؛ وجود أو به آينهاى تبديل ميگردد كه عكس ذات وصفات حقّ در أو جلوهگر ميشود ؛ وأو در حقيقت عبد ؛ تصوير حقّ شده وهركه در وى نگرد ، خدا را نگريسته وخدا هم صورت خويش را در عبد مىبيند وحركت تصوير از خود آن نبوده واز خداست . اين معنى ، همان مفهوم حديث قدسي : « يا ابن آدم ، خلقتك على صورتي » است كه بقول اوحدى كرمانى :
زان مىنگرم ، بچشم سر ، در صورت * زيرا كه ز معنى است اثر ، در صورت
عالم همه ، صورت است و ، ما در صوريم * معنى ، نتوان ديد ، مگر در صورت
امّا نكتهء دلپسند ومعقول در
إِيَّاكَ نَعْبُدُ
اينستكه استنارهء قلب انساني بشناخت حقيقي ومعرفت شايستهء ربوبيّت است ، كه هركس بحاقّ معنى آن رسد ؛ حقّ عبوديّت را نيز شناخته وبعين آن عمل ميكند ، وبا همين عمل ونيّت صالحانه وصداقت اثر است كه نفس عابد به افاضهء ايجادى ومظهريّت صفاتى دست يافته وبهرهء حقّانى يا ثواب خالد وأبدى آن از مبدء صدور ووجود بدو ميرسد ؛ ومشترك بودن كريمهء مزبور در بين خدا وعبد واله ومألوه وربّ ومربوب ، مؤدّى مفهوم ومعناى جامعيّت در حقيقت عبوديّت است كه بالمآل وفاى بندگى را سبب فناى كلّى عبد نموده واين فناء را به بقاء ابدى متّصل ميكند ؛ وآنان كه بدين مرتبت رسيدهاند از نفس باقيه وفاضله وواصلهء خود ، به جملهء « أنا الحقّ » و « ليس في جبّتى سوى اللّه » و « هو أنا وأنا هو » تعبير كردهاند وبحقّ وفاى عهد طرفينى يا
« أَوْفُوا بِعَهْدِي ، أُوفِ بِعَهْدِكُمْ »
نائل آمده وبديدار ترسيم وتصوير « قسمت الصّلوة بيني وبين عبدي » در جمع ميان عبوديّت حقّه وربوبيّت محضه موفّق شدهاند ، وحديث قدسي : « يا ابن آدم ، خلقتك لأجلى وخلقت الأشياء لأجلك » مؤيّد همين معنى است .