جز به ملك اضافه نتوان كرد واز جهت ديگر مالك را بذات وفعل اضافه ميكنند ، مانند :
« مالك الملك ومالك التّصرف » در حاليكه ملك جز بذات اضافه نميشود واز سوى ديگر تصرّف مالك أقوى از ملك بوده ورعايا ميتوانند خود را از سلطهء ملك خارج كنند ، در صورتيكه عبد وبرده چنين قدرتى را نسبت بمالك خود نداشته ؛ چنانكه مملوك وعبد بر هيچ تصرّفى جز باجازهء مالك خود قدرت ندارد ، امّا رعايا در ملك خود بدون حاجت به اجازهء ملك حقّ انحاء تصرّفات را داشته وبهمين دليل قدرت تصرّف مالك بيش از ملك است ؛ وباز بايد دانست كه لفظ ملك دلالت بر هيبت وسياست دارد ، امّا لفظ مالك دليل بر رأفت وترحّم است وعباد را بمرحمت ورأفت وعنايت حاجت بيشترى بوده ولذا مالك نافع است وملك طامع ، وملك را هميشه امكان مواسات با رعيّت نيست ؛ در حاليكه اين امر براي مالك نسبت بعبد خود هميشه برقرار بوده واحاطهء سلطهء مالك بر عبد خود بسيار بيش از ملوك برعايا ميباشد ؛ وبدليل همين مزاياست كه يكى از بزرگان عرفاء در قرائت فاتحه هميشه
مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ
مىخواند ، تا اينكه شخصي از أهل أدب بدو گفت ملك ممدوحتر از مالك است وآنعارف
مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ
را خواند ، وشبى در رؤياي صالحه ديد كه بدو گفتند : چرا ده حسنه از حسنات خود كم كردهاى ؟ ! ؛ مگر حديث حضرت رسول أكرم ( ص ) را نشنيدهاى كه فرمود قارى قرآن را بهر حرفى ده حسنه ميدهند ، وده سيّئه كم ميكنند ؛ چرا با خواندن ملك خود را از بدست آوردن ده حسنه وكم كردن ده گناه محروم كردهاى ؟ ! ، آنعارف پس از رؤياي مزبور بديدار عالمي معروف در عربيّت رفت وماجرا را براي أو بيان كرد ؛ آن عالم بدو گفت كه مالك أحسن از ملك است ؛ مگر ندانستهاى كه ملك مفرد ملوك است ؛ ومالك ، مالك الملوك ميباشد ؟ .
كلمهء مالك در قرآن حكيم بچهار معنى بكار رفته است : يكى مستورترين هرچيز وچنين وصفى جز خداوند متعال را نشايد كه ابطن كلّ بطون بوده ومالك الملك است .
دوّم بمعنى ضابطه ، مانند
« فَهُمْ لَها مالِكُونَ »
يعنى ضابطون وضابط نيز بمعناى حافظ است وشرط ضبط وحفظ ، تصرّف بوده واز اين كريمه ميتوان بضبط وربط أمور معاد وحفظ حساب اعمال وپاداش بندگان خدا پىبرد ، وسوّم بمعنى ملاك هر امرى است ، مانند ملاك الدّين الورع ؛ پس معنى مالك يوم الدين با توجّه بمعناى ملاك هر امر اينستكه : « ما يقوم به الأمور » وبدين لحاظ قوام أمور آخرت وقيام قيامت بدست مالك