داراى حقيقتي تشكيكى وذو مراتب دانسته وحدّ وقيد آنرا بماهيّت حمد موسوم نمودهاند ؛ زيرا حقيقت حمد مانند وجود مشكّك بوده ومراتب ضعيف وقوى ونقص وكمال آن در ماهيّات مختلفهاش نمودار است ؛ ليكن خواصّ وآثار هر مرتبهء حمد ، منوط ومتعلّق بحقيقت آن ميباشد ونه بصرف نمود وظهور در ماهيّت ؛ فافهم وتدبّر فانّه محلّ العثرة والخطا .
پس اگر حمد را عين رابطهء ثناء بين حامد ومحمود دانيم ، از سوى پايين بحامد واز جهت بالا وأعلى بمحمود مربوط است . بنابراين ؛ وجههء أسفل يا ظهور حمد را ميتوان عين حامد شناخت ، ونيل آن بمحمود حقيقي در مرتبهء أعلى ، عين محمود بوده ووحدت حقّهء حمد وحامد ومحمود محقّق است ؛ وطبق وحدت حقّهء وجود با صرفنظر از مراتب آن در شدّت وضعف وحكم همين وحدت بحمد ؛ عين همان وحدت حقّهء وجود ، در حمد نيز محقّق بوده وبا قبول اين معنى وحدتي در جميع مراتب شديد وضعيف ونقص وكمال حمد متصوّر است كه به اتّحاد عيني حمد وحامد ومحمود مىانجامد وبچشم وحدتبين ، جميع محامد از يك حقيقت وجودي برخوردار بوده وميتوان بتعبير ديگر آنرا سايهء بلندپايهء حمد حضرت ذات بذات بىمثال خود دانست ، وبوجود منبسط كه ظلّ ممدود ربّ العالمين است تشبيه كرد وآنچنانكه حذف قيود ورفع حدود از وجود منبسط در مرتبهء نمود وظهور در ماهيّات ؛ موجب تعيّن يك حقيقت بسيط يا نفس الرّحمان ويا حقّ مخلوق به ميباشد ؛ همچنان نيز رفع قيود وحذف حدود از مجموعهء محامد هم بوحدت حقيقت حمد وحامد ومحمود منتهى ميگردد كه محقّق عارف وحكيم را در معرفت بدان رهنمون ميشود ؛ وهمين حكم را در تسبيح نيز ميتوان جريان داد ؛ النّهايه در حمد از جهت اثباتى ودر تسبيح از حيث سلبى وتنزيهي ، واگر كسى اشكال كند كه چنين وحدتي در أمور سلبى محقّق نيست ، در مقام دفع دخل مقدّر ، ميتوان برفع اشكال پرداخته وگفت : اگر طبق كريمهء قرآني :
« وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ »
شيئى داراى وجود بوده وجزئي از آنست ؛ پس تسبيح آن نيز امرى وجودي ميباشد كه از حيث عدم احاطهء علمي در شناخت أشياء ؛ فىالحقيقه معرفتي نيز در حقّ تسبيح هريك براي آدمي حاصل نمىآيد ؛ وبنا بضربالمثل معروف : « عدم الوجدان لا تدلّ على عدم الوجود » ودر نتيجة وحدتي هم در تسبيح موجود است كه عين حقيقت حمد بوده واختلافى در ايندو بجز مغايرت