حركت ، عقيدة دارند كه أفلاك بمعنى أخصّ ، طبيعي نبوده وداراى حركتي نفساني بسوى غايتى ميباشند كه نه شهوى است ونه غضبى ؛ بدين معنى كه آنها مبرّى از خشم وشهوتند ؛ زيرا ايندو در جلب ملايم ودفع مزاحم بكار آيند ، وأفلاك در سير وحركت خود بدين دو امر حاجتي نداشته وچون بقاء نوعي وبدل مايتحلّل را نيز فاقدند ؛ ونوع فلك منحصر در شخص آنست ، واز طرفي هم مادونى در تحت أفلاك نيست ؛ تا نفعي بدان رسانند ، ومنفعت يكى از آنها بديگرى هم نميرسد ؛ تا ايصال نفع ، مستلزم داشتن طبيعت غضب وشهوتي باشد ؛ باقي نميماند مگر حركت نفساني آنها بسوى غايتى وآنهم بحركت دورانى ونه مستقيم ؛ ولذا بايد حركت آنها نفساني بوده وبسوى مطلوبى حركت كنند كه غيرجسمانى باشد وچنين مطلوبى ، كسى يا چيزى بجز ذات واجب الوجود نيست كه غايت غايات ومنتهى النّهايات بوده ومحرّك اصلى وغايى أشياء است .
3 - حركت نفس :
بسا كه از طريق حركت نفس نيز بتوان به اثبات واجب الوجود پرداخت ؛ زيرا نفس انساني در آغاز تولّد امريست بالقوّه ودر خروج آن از قوّه بفعل وكمال ، نيازمند بخارجكنندهايست كه فاعل در نفس از حيث خروج باشد ، وگرنه نفس هميشه در قوّه مانده وبفعليّت نخواهد رسيد ؛ ودر اينحال لازم مىآيد كه خارج كنندهء نفس از قوّه بفعل ، خود در نهايت فعليّت وكمال باشد ، وچنين فاعلى جز ذات واجب الوجود نخواهد بود ، والّا امر ، مستلزم دور وتسلسل باطل است ، ودر نتيجة نفس جز بدرگاه مطلوب نهايى ، بار حركت نمىافكند ، واين مطلوب ، اطمينانبخش نفوس بوده ومطلوب كلّ طالب يا ذات واجب الوجود ميباشد .