غير از وجود نخواهد بود ؛ زيرا حقيقت وجود نه از سنخ خود تكرارى مىپذيرد ونه ثاني وثالثى ؛ تا نيازمند ومتعلّق بدان باشد ؛ وبرعكس هرچه را دوّم يا مكرّر وجود پندارند ، هم آن عين وجود بوده وچيزى ديگر بجز وجود نيست ؛ وحال عدم وامر عدمي يا قوّهء وجود نيز معلوم بوده وفاقد شيئى نميتواند معطى آن گردد ، وبقول سخنسراى بزرگ شيرازي ، سعدى ، عليه الرّحمه :
ذات نايافته از هستى ، بخش * كي تواند كه شود ، هستى بخش
خشك أبرى كه بود ، ز آب تَهى * نايد از وى ، صفت آبدِهى
اين برهان ، بدون لزوم به برهان خلف در بيان ، بدين معنى وتعبير است : مراد از وجوديكه علّت ممكنات وواجب است ، مرتبهاى أعلى از همين حقيقت بسيط وكلّ الأشياء وعامّ بوده ؛ واگر فرض شود كه اين مرتبهء أعلى ، خود در وجود نيازمند بغير باشد ؛ بايد آن غير ، غنّى بالذّات بوده وبعبارت ديگر واجب الوجود باشد ، وگرنه امر مورد بحث ، مستلزم دور وتسلسل باطل خواهد بود وبهمين ملاحظه در مقام دفع دور وتسلسل ، بايد وجود أعلى را علّت العلل كلّ موجودات وواجب الوجود دانست ؛ امّا برهان ذاتي نسبت به برهان خلف ، اشرف واز حيث دلالت ذاتي وحصول بمطلوب ، مطمئنتر بوده وبا اينكه شرح آن بتفصيل گذشت ، كوتاهترين براهين در اثبات ذات واجب الوجود در شمار است .
بهروجه ، هر شيئى يا وجود دارد ، ويا در حال عدم است ويا داراى ماهيّتى ميباشد ؛ امّا وجود حقيقي وصرف ، از سنخ خود ثاني ندارد تا بدان تعلّق يابد ؛ زيرا در صرف الشّيئى امتيازى نيست وچنين وجودي نه ثاني دارد ونه تكرارى مىپذيرد . امّا عدم عبارت از نفى محض وباطل صرف است ، وباقي نميماند بجز ماهيّت كه آن نيز نه موجود است ونه معدوم ؛ ليكن اگر وجود عارض بر آن گردد موجود خواهد شد وگرنه بهمان سيرتوسان خود باقي ميماند ؛ ودر مآل ، صلاحيّتى براي قابليّت نفس الامرى ندارد ؛ وبا اين وصف چگونه ماهيّت را شايستگى صدور وجود است ؟ ! ؛ وسرانجام بايد ما معتقد بوجوب وجود شويم وبثبوت آن هدايت يافته واز سرگشتگى در اين وادى نجات يابيم ؛ وسپس به اثبات صفات وأسماء وافعال وآثار حقّ اوّل پرداخته وبحقيقت وحدت حقّهء وجود ومراتب آن از أعلى تا أدنى واز اشرف تا أخسّ واز اشدّ تا أضعف ، مبادرت كرده ودر هر مرتبه بامتياز آن از مرتبهء ديگر وخصائص ذاتي هريك دست