بهمين ملاحظه هرگاه از ذات بصفات واز صفات به افعال حقّ نائل آيند ، از چنين برهاني ميتوان به شبه الّلّم تعبير كرد ؛ وحال اينكه مراد ايندو حكيم از برهان مزبور ، حتّى اين معنى هم نيست ؛ زيرا صفات حقّ عين ذات أو بوده وتفاوت آنها در مفهوم است ونه در مصداق .
بخش سوّم - وصف وجود بواجب :
يكى از مسائل مهمّهء الهيّات بمعناى أخصّ كه در تفسير آيات مربوط بدان بايد مورد رعايت مفسّر واقع گردد ؛ همين وصف وجود بواجب حقّانى ميباشد ، كه در تاريخ علم تفسير وبا شيوهء قدماء وعلومى كه در تفسير لازم ميدانستند ، بهيچوجه مورد امعان نظر قرار نگرفته است . بطور خلاصه بايد گفت چگونه ممكن است كه وجود موصوف بواجب نگردد ، در حاليكه فراگرفتن عدم بر حقيقت مرسلهء وجود ، محال بوده وهر حقيقتي كه شمول عدم بر آن ممتنع باشد ، واجب الوجود است .
صغراى اين قضيّه ، حقيقت مرسلهء وجود ، ومحال بودن فراگرفتن عدم آن ؛ بدليل اينستكه هيچچيز ، مقابل خود را قبول نميكند ، زيرا قابل بايد بتواند با مقبول جمع گردد ؛ ووجود هميشه مقابل خود يا عدم را طرد ميكند وعدم نيز دافع وجود است ؛ امّا ماهيّت در قبول وجود يا عدم از حيث خود يكسان بوده وبعقيدهء حكماء ؛ در صورتيكه وجود عارض بر آن شود ، خواهناخواه موجود ميگردد ، وبالأخره بايد دانست كه اگر ماهيّتى سپيد بود هرگز سياهى را نمىپذيرد ؛ بدين دليل كه « الذّاتى لا يعلّل ولا يختلف » پس امر ذاتي يعنى سپيدى يا سياهى ، نه علّتپذير است ونه ماهيّت مقابل خود را مىپذيرد ؛ امّا موضوع آن ، مانند كاغذ وپنبه يا پارچه ، هريك از سياهى وسپيدى را قبول ميكند ، واز همين نكته است كه بوجود هيولى در أحوال مختلفه قائل گرديدهاند ؛ زيرا اتّصال هرگز قبول انفصال را نخواهد كرد ؛ امّا جسمي كه موضوع ايندو ميباشد ؛ هريك از ايندو را خواهد پذيرفت ؛ وامّا كبراى قضيّه ؛ يا هر حقيقتي كه اشتمال عدم بر آن محال باشد ، واجب الوجود است وبسبب ظهور امر ، نيازمند بتوضيحى نيست .
امّا از طرف ديگر ، وجود يا واجب است كه در اينصورت مطلوب حاصل بوده وجاى سخنى نيست ؛ ويا غيرواجب وممكن است ، ودر اينحالت امكان ؛ عين ربط وتعلّق وفقر بغير خود بوده ، ليكن چنين غيرى نه ميتواند عدم باشد ونه ماهيّت كه امر عدمي ودر حكم عدم است ؛ ودر نتيجة حاجت ممكنات كه عين تعلّق بغير است ، بچيزى ديگر