آنكس كه جز أو نيست ، بعالم موجود * قيّوم وجود است وهمو ، أصل وجود
در هر اسمى ، اگرچه خود را ، بنمود * از اسم ، كجا شود ، مسمّى ، معدود
در نتيجة ، برهان صدّيقين ، استدلال از ذات ووجود خداونديست بر ذات ووجود وحقيقت أو ، واستدلالكننده بايد در كلّ هستى چيزى بجز خداوند يكتا ننگرد وبمراتب ديگر وجود از امرى تا خلقي اعتناء وتوجّه نكرده وبجز حضرت حق را در نظر نياورد وچنانكه علي عليه السّلام فرمود : « يا من دلّ على ذاته بذاته » بقول خواجهء طوسي :
موجود بحقّ ، واحد اوّل باشد * باقي همه موجود مخيّل باشد
هرچيز جز أو ، كه آيد اندر نظرت * نقش دومين چشم أحول باشد
بنابراين ، حضرت حقّ اوّل بحقيقت وجودي خود ، كلّ هستى را فراگرفته وچيز ديگرى جز وجود أو نيست تا بعنوان معلول ، داراى علّتى باشد واين علّت هم بعلّتى برتر محتاج بوده وسرانجام بعلّة العلل خاتمه يابد ؛ وهرچه تحت عناوين علّت ومعلول ، وجود دارد ، همگى مظاهر أسماء وصفات وافعال وآثار حقّند ، كه جدائى آنها از ذات حقّ ، عين عدم محض بوده وبقول ظهيرا تفرشى :
از دانش مبدء ومعاد اشيا * بشنو سخنى ، كه نشنوى ، جز از ما
عالم ، ز أزل تا به أبد يك سخن است * گويندهء آن خدا ، نيوشنده ، خدا
پس ، اگر عارف وحكيمى با چنين عقيدهاى كه در رباعىهاى فوق مندرج است ، بكلّ وجود وصرف الحقيقة بنگرد ، ديگر كثرت ومراتبى از علل ومعلولات را در حقيقت وجود نمىبيند ، تا به براهين إنّى ولمّى توسّل جسته واثبات حقّ را با برهان صدّيقين ندانسته واثبات صفات وافعال ويا مراتب وجود خلق وامر را با براهين لمّى وشبه اللّم دريابد ؛ پس اثبات ذات حقّ نه عين برهان لمّى است ونه شبه الّلمّ وانّى وتنها به برهان صدّيقين است وبس ؛ واين برهان خاصّ اثبات ذات حقّ بوده وربطى بعلل ومعلولات ومراتب وجود ندارد .
امّا هرگز نميتوان در محلّ خود ، به انكار دو برهان مزبور پرداخت ؛ وحكومت ايندو طبق قانون وقاعدهء علّيت ومعلوليّت صحيح بوده ، واشكال اين فقير در براهين انيّت ولميّت وشبه اللّم بودن در جايگزينى آنها در مقام كاربرد برهان صدّيقين است ، ونه ناتمامى ويا غلط بودن آنها ؛ زيرا بقول شاعر : « هر سخن جايى وهر نكته مكاني دارد » چنانكه در اين بيت آمده است :