دانست ؛ ونه اينكه همچون صفت علم واراده وحيات وغيره ؛ براي هريك از آنها بعقد عنواني جدا از ديگرى پرداخت ؛ چنانكه جميع أنبياء حضرت حقّ را بسميع وبصير بودن شناختهاند ؛ درصورتيكه بداشتن شمّ ولمس وذائقه وغيره توصيف ننموده ؛ وبداشتن صفاتى مانند لينت وخشونت وحرارت وبرودت ومواردى از اين قبيل كه خاصّ جانداران ومخلوقات اوست ؛ نستودهاند ؛ زيرا در هر مرتبه از مراتب ظهور ووجود ، لوازم وآثار وبطوركلّى صفاتى موجود است كه اگرچه معطى آنها برحسب همان مرتبه ودرجه حضرت حقّ است ؛ ليكن عقد عنوان براي هريك از آنها براي ذات حقّ مشمول توقيف ودر نهايت تجويز شرعي بوده وفي المثل اگرچه در كريمهء قرآني نسبت ماكر ومستهزئ وزارع وخادع وغير از اينها بحضرت حقّ داده شده است ؛ ليكن نميتوان براي هريك بعنوان صفت ذاتي حقّ بعقد عنواني خاصّ مبادرت كرد .
بالآخرة اگرچه ذات تعالى صفات حقّ از داشتن صفاتى خاصّ مراتب وافراد ممكنات ومخلوقات منزّه ومبرّى ميباشد ، ونيز از نظر شرعي هم مجوّزى براي انتساب اين صفات تشبيهى بخداوند تعالى نداريم ؛ ليكن همهء اين صفات وآثار ولوازم جزئي ؛ مشمول ادراك حقّ بوده ، ودر علم حضوري أو بجميع ممكنات مندرجند ؛ وكريمهء قرآني ناظر بدين حقيقت است كه :
« لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَلا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها »
وبايد دانست كه علم حضوري حقّ ، عين معلوم است ونه صورتي از آن وبهمين ملاحظه هر مسموع ومبصرى ، بدون وجود جوارح سمع وبصر ويا قواى متعلّق بدان ؛ بنحوى هرچه كامل وتمامتر در نزد حقتعالى حاضر بوده واينكه حكيم أبو نصر فارابى فرموده است : « سمع كلّه وبصر كلّه » چنين كلّى داراى جزء يا بعض نبوده ومرويّات ائمّه عليهم السّلام كه فرمودهاند : « سميع لا بآلة وبصير لا بأداة » يعنى همين سمع وبصر ، چنانكه در روايت محمّد بن مسلم نيز آمده است : « إنّه سميع بصير ، يسمع بما يبصر ويبصر بما يسمع » واين خبر ، صدق عبارت حكماى الهى را اثبات ميكند كه سمع وبصر را همانند ساير صفات حقّ ، عين ذات أو دانستهاند ولذا در كلام معصوم آمده است : « العلم ذاته ولا معلوم والسّمع ذاته ولا مسموع ، والبصر ذاته ولا مبصر » وهمچنين مدركات جزئي ديگر نيز مانند لمس وذوق وشمّ واحساس وتوهّم وتخيّل وغيره ، مورد ادراك حضوري حقّند ، وبا توجّه بدينكه اينگونه از أمور براي عقول ونفوس مجرّده ، بدون داشتن أعضاء خاصّى حاصل است ؛ بطريق أولى براي حضرت حقتعالى ، بضرورت عقل ونقل حاصل