كلام اللّه در علم حقّ بوده ودر اصطلاح بايد گفت كه اين صورتها ، همان أعيان ثابته در عالم وجود عيني هستند كه ميتوان از آنها به : حقايق انساني وترتيب الوهى نام برد ، ونيز به أسامي ديگرى ، چونان : بساطت وحده وتفصيل غيب ، وصور جمال وآثار أسماء وصفات ومعلومات حقتعالى وحروف عاليات مورد اشارهء محيى الدّين بن عربى ، نام برد وبدانگونه كه متكلّم در كلام خود ، ناگزير از حركت ارادى ميباشد ونفس أو از سينه يا مرتبهء غيب ، بظاهر لبهايش خارج ميگردد ؛ همچنان حضرت حقتعالى نيز ، خلق خود را اوّلا وبا اراده وقدرت حقّانى ، از عالم غيب بعالم شهادت ظاهر وابراز داشته ؛ وسپس ارادهء حقّ در مقابل حركت ارادى انسان براي تكلّم است ؛ ونفسي كه آدمي از سينهء خود خارج كرده واز مجارى حروف گذشته وبلبهاى وى ميرسد ؛ عين إبراز واظهار كلام حقّ از غيب بشهادت بوده وميتوان تكوين مخلوق را در ايجاد كلمات وجودي از جانب حضرت حقّ ، در مقابل تكوين كلمات انساني به هيأتى مخصوص در نفس متكلّم قرار داد ؛ ولذا انسان از هر حيث ؛ نسخهاى كامل از صورت الهى بوده وبقول بابا أفضل كاشاني :
اى نسخهء نامهء الهى ، كه تويى * وى آينهء جمال شاهى ، كه تويى
بيرون ز تو ، نيست ، هرچه در عالم هست * از خود بطلب ، هرآنچه خواهى ، كه تويى
حكيم سبزوارى در تعريف كلام متعارف انساني گويد : لفظي كه براي بيان إعراب از معاني مكنون در نفس انسان وضع گرديده ، در نزد مردمان بكلام معروف است .
اللّفظ موضوعا لدى الأنام * ممّا هو المعروف ، بالكلام
پس چنين لفظي ، وجودي است كه بسبب جعل ونحوهاى از وضع ، وجودي ديگر را كه مدلول وصورت ذهني آن است ؛ با آن لفظ در ذهن آدمي بشهود درمىآورد ؛ ولذا دلالت ألفاظ نه بطبع است ونه باراده ؛ بلكه بجعل ومواضعه بوده وأهل هر لغت وزبانى ؛ ألفاظ يا كلامي را در قبال معاني ومفاهيم معيّنى قرار ميدهند ، بطوريكه أهل آنزبان با شنيدن ألفاظ يا كلمات مزبور وموضوع ؛ بمدلول يا صورت ذهني كه وجود ثانوي آنهاست پى برده وكمترين ترديدى هم در مفاهيم ومعاني مورد دلالت روا نميدارند ؛ ليكن مقصود از جعل ودلالت بطبع وباراده ؛ در حقيقت ، ارجاع وضع بارادهء وضعي بوده ومراد از وضع طبيعي هم ، چيزى بجز وضع تكويني الهى ويا ارادهء تكويني نخواهد بود .