ناچيز هم داخل در حقيقت نور وجود گرديده ونميتوان آنرا به نيستى وصف يا تلقّى نمود ؛ همگان وبدون استثناء از وجود واجب الوجود نشأت وصدور يافته وهريك از آنها در همان مرتبه ودرجهء وجودي خود بواجب غيرى موسومند ؛ چگونه امكان دارد كه در خلق افعال وايجاد وتأثيرات ، از مبدء وجوبي خود جدا بوده وبنحوى مستقلّ بصدور افعال وكردار وخلق آثاري پردازند ، كه همگى آنها از مصاديق بارز ايجاد بوده وهر ايجادى فرع بر وجود است ، چه اگر چيزى در هستى خود ؛ مستقلّ ودر وجود غنىّ از غير نباشد ؛ چگونه در ايجاد يا فرع وجود ميتواند مستقلّ وبىنياز از مبدء وجودي بوده وبقول شاعر عارف سعدى :
ذات نايافته از هستى ، بخش * كِى تواند ، كه شود ، هستىبخش
خشك ابرى ، كه بوَد ز آب ، تَهى * نايد از وى ، صفتِ آب دهى
بنابراين ، در جميع أقطار وجود ، هر خلق وابداع وتأثير وايجادى از مبدء وجود ووجودبخش ممكنات بوده وبا هستى حقّ ، همهء كائنات ، رقيقههايى از آن حقيقت صرف ووجود محض ميباشند ، واز حيث خود چيزى جز صرف ماهيّت ونمود وبلكه نابودى كه از بود حقيقي ، ظهورى در نمود دارند ، نخواهند بود ؛ ولذا همگى در صدور افعال خود ، بمنزله وبلكه عين فروعى ميباشند كه از أصل اصيلى بنام وجود حقّ سرچشمه ونشأت يافته وهر موجودى تا انسان كامل ، بهر خلق واثر وفعل وايجادى دست يازد ؛ آن فعل وايجاد واثر واظهار ، از عين ذات بىزوال خداوندى ؛ ليكن در مرتبه ودرجهء آن موجود ، صادر گرديده است ؛ امّا از بابت حفظ أدب عبوديّت محضه ، بايد جميع صوادر خيريّه ونيكىها را بذات حقتعالى منسوب داشت كه أصل وجود ووجود كلّ موجودات ومبدء كلّ خيرات است ؛ وشرور نسبى را كه در وجود خيرند ودر مرتبه اضافهء بافراد ونحوهء تلقّى از آنها موسوم بشرّ ميگردند ؛ بخود ماهيّات منسوب نمود ، كه « الخير كلّ بيديك والشّر ليس إليك » وحال اينكه شرّ چيزى جز كمبود خير نبوده وهمانند ظلمت است كه جز كمبود نور در محلّى ، معنى وحقيقت مستقلّ ديگرى ندارد ؛ واز همين مفهوم است كه بايد عقيدة داشت ، ظلمت وشرّ وجهل وهمانند اينها ، جز أموري عدمي نبوده وهيچگاه داراى موجوديّتى مستقلّ ودر عين حال ممتاز از غير نميباشند ؛ واين مبحث هم با مشرب عذب ارسطوئى قابل اثبات است ، كه شرور را اقلّى ونسبى وغير دائمي ميداند ، وهم با مشرب أعذب افلاطونى به اثبات ميرسد كه بهيچوجه