حلم عبارت از صبر وبردبارى است وخلم ، خشم وغضب . پس بهمانگونه كه موجود از حيث تحقّق همان وجود است كه وصف عنواني موجود را بخود گرفته ؛ مقضى هم وصف عنواني قضاست ، چنانكه ممتدّ ونيّر حقيقي عين امتداد ونور است ؛ بنابراين ، رضاى بكفر از آن جهت كه قضاى الهى است طاعت واز جهت نفس كفر بودنش عصيان ميباشد وبهمين معنى است كه جلال الدّين بلخى بدنبالهء ابيات فوق سروده است :
كفر ، از روى قضا ، هم كفر نيست * حقّ را ، كافر مخوان ، اينجا مأيست
زشتى خطّ ، زشتى نقّاش نيست * بلكه از وى ، زشت را بنمودنى است
قوّت نقّاش باشد ، آنكه أو * هم تواند زشت كردن ، هم نكو
با توجه بمباحث فوق ، جمع بين دو حديث : « الرّضا بالكفر كفر » و « من لم يرض بقضائي فليطلب ربّا سواي » نحوهء توفيق در ميان آنها اينستكه : رضاى بمقضىّ كفر ، كفر است ونه رضاى بقضاى آن ، كه نفس ايمان وعين طاعت ميباشد .
« در فرق بين اراده ومشيّت حضرت حقتعالى »
مشيّت از وجهي اعمّ از اراده بوده ودر تعريف آن گفتهاند : مشيّت عبارت است از تجلّى ذات حقّ وعنايت سابق أو براي ايجاد از عدم ويا إعدام موجود ؛ در صورتيكه اراده عبارت از تجلّى ذات حقّ براي ايجاد از عدم بوده وبالمآل شامل إعدام موجود نميگردد ، وبهمين ملاحظه مشيّت از وجهي اعمّ از اراده واراده نيز أخصّ از مشيّت در شمار است .
ملّا عبد الرّحمن جامى در شرح خود بر فصوص الحكم ابن عربى - فصّ لقمانى - قائل بمغايرت مشيّت از اراده شده وگويد : مشيّت عبارت از توجّه ذات الهى بحقيقت شيئى ونفس آن است ؛ چه از حيث اسم يا صفت ويا ذات آنچيز ؛ ولى اراده عبارتست از تعلّق ذات الهى به تخصيص يكى از دو امر جايز از دو طرف وجود يا عدم ممكن . پس هرگاه اراده بماهيّتى تعلّق گيرد ، يكبار جانب وجود ممكنى را بر عدم آن ترجيح ميدهد ، وبار ديگر جانب عدم آن بر وجودش را مرجّح ميكند ، ودر اين امر برخلاف مشيّت است ؛ زيرا متعلّق مشيّت ، نفس ماهيّت است بدون ترجيح يكى از دو جانب وجود وعدم آن .
بنابراين ، هرگاه ذات حقتعالى بصفت اراده توجّه كرده وتعلّق آنرا بيكى از دو طرف