تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تمهيد المبانى يا تفسير كبير بر سوره سبع المثانى — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠
علمش تعلّق گرفته واراده‌اش نه ، ممتنع الصّدور بوده وطبق « ما شاء اللّه كان ومالم يشأ ، لم يكن » پس فعل عبد مقدور أو نيست ؛ زيرا اگر در علم حقّ گذشته باشد ، وقوع آن واجب است ، يعنى علم أزلي ، مطابق لايزالى ميطلبد . پاسخ اشكال بالا اينستكه : اگرچه فعل عبد در علم أزلي خداوند گذشته وطبق ارادهء أو صادر خواهد گرديد ؛ ليكن اين صدور از عبد ، بطرز واقع وطور حادث خود ، عينا مسبوق بمبادى وقوع ؛ يعنى ادراك وقدرت انجام دادن وارادهء عبد واختيار أو نيز بوده وحادث شدن فعل عبد ، بهرگونه‌اى كه امكان وقوع دارد ، بهمان وصف در علم حقّ وارادهء أو خواهد گذشت وطبق گفته متكلّمان : « الوجوب بالاختيار ، لا ينافي الاختيار ، بل يحقّقه » مانند حركت قلم ودست كاتب ، كه بعلم وقدرت واراده‌اش بوده واز خود قلم نيست ؛ وبقول سرايندهء عارف ، مولانا در مثنوى خود :
در كف كاتب ، وطن دارم مُدام * كرده بين الإصبعين حقّ ، قيام
نيست در من ، جنبشى از ذات من * اوست در من ، دمبدم ، جنبش فكن
5 - جميع آنچه در ممكنات واقع وحادث ميشوند ، طبق علم وقدرت وارادهء حقّ است ورضاى بدانها از حيث حكومت عقل وشرع ، واجب بوده وبنا بر مفادّ حديث قدسي : « من لم يرض بقضائي ولم يصبر على بلائي ، ولم يشكر لنعمائى ، فليخرج من أرضى وسمائي ؛ وليطلب ربّا سواي » بايد بقضاى الهى راضى وبر بلاى أو صابر وبنعمتهاى أو شاكر بود ؛ در عين اينكه رضاى بكفر كفر است وبمعصيت هم معصيت ميباشد . أبو حامد غزالى در پاسخ اين اشكال گويد : رضاى بقضاء غير از رضاى بمقضىّ است ودر نتيجة ما بايد بقضاء راضى باشيم ونه بمقضىّ ؛ ولذا كفر ومعصيت ، از آن حيثيّتى كه كفر ومعصيت است ، مورد رضاى ما نيست ؛ ولى از آن حيث كه در علم خدا گذشته وقضاء نيز مرتبه‌اى از مراتب ششگانهء علم حقّ است ، مورد رضاى ماست ؛ چه علم بكفر وجهل وسيّئه ، كسى را كافر وجاهل وعاصى نميكند ؛ در صورتيكه ارتكاب بدانها عين مرضىّ بوده ونبايد در تعيّن ووقوع آنها كوشيد ، وبهمين مناسبت مولوى بلخى در مثنوى خود سروده است :
پس قضا را ، خواجة ، از مقضى بدان * تا شِكالت ، دفع گردد ، در زمان
راضيم بر كفر ، زان رو كه قضاست * نه از آنرو كه ، نزاع وكفر ماست
كفر جهل است وقضاى كفر ، علم * هردو ، كي يك باشد ، آخر حلم وخلم