كلّ الأشياء ، معلوم در علم اجمالي بسيط وواحد حقّ قرار دارند . آنگاه حكيم سبزوارى فرمايد : ذات هرچيزى بنحو كثرت وسلب بسيط وبطور معلوم ، در أزل نبوده ؛ ليكن ما به الانكشاف يا علم بدان ، كه نحو أعلى وأظهر هرچيز ميباشد ، بر سبيل بساطت ووحدت در أزل حاصل بوده است ، واين معنى در كريمهء قرآني :
إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ
و
« هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ ، وَفِي الْأَرْضِ إِلهٌ »
وآيات ديگر آمده است ، وچون علم فعلى حقّ همان اضافهء اشراقي ميباشد والبتّه فعليّت آن در مقابل انفعالى نيست ؛ امّا مراد از علم ذاتي عبارت از همان نفس ذات حقّ است كه عين علم وعالم ومعلوم ميباشد وحال آنكه مراد از علم فعلى ؛ نفس فعل يا علم ومعلوم بوده وعين رحمت واسعهء اوست ؛ ولذا علم فعلى يا اضافهء اشراقي أو داراى اطلاقاتى متعدّد است : 1 - علمي كه متّخذ از معلوم نباشد ، مانند علم قبل از ايجاد . 2 - علمي كه سبب وجود معلوم خارجي است ، مانند توهّم سقوط از داربست يا ديوار بلند وحصول صورت سقوط در ذهن كه منجر بسقوط ميگردد ودر خارج تحقّق مىيابد . 3 - علمي كه از أصل با قوّه آلوده باشد ، اگرچه در عالم امكان 4 - علمي كه برخلاف مورد سوّم ، مسبوق بقوّه نباشد . 5 - علمي كه در تماميت وكمال ، برتر از آن را نتوان تصوّر كرد . 6 - علمي كه در قبال شأن آمده ودر مرتبهء عقل بالهيولى است . 7 - علم بالفعل ، يعنى علم به افعال در برابر علم بذات وصفات .
8 - علمي كه از مراتب فعل شمرده شود ، مانند علم به أشياء در دو مرتبهء قضاء وقدر وجودي . 9 - علم خارج از قوّه بفعل . 10 - علمي كه در مرتبهء فعل است ونه در مرتبهء ذات ، واين همان علمي است كه موردنظر حكيم سبزوارى در شرح خود بر منظومهاش بوده وگويد : « والثّانى هو العلم الفعلىّ ، أي مقام الفعل » چنانكه مقصود از علم ذاتي هم اينستكه در مرتبهء ذات باشد ونه فعل ؛ ولذا وجود هرچيزى از اين حيث كه عين علم حقّ است ، سابق بوده واز جهت انضمام آن به أشياء وماهيّات ، لاحق ومعلوم است وبا علم فعلى منطبق ميباشد ؛ وشكوه ورفعت مقام ومرتبهء حضرت حقتعالى در اين نيست كه وجود أشياء بصورت اضافهء بر ماهيّات براي أو منكشف ومعلوم باشد ؛ بلكه انكشاف أشياء براي أو ، منطوى در انكشاف ذات حقّ بذات خود وبراي ذات خويش بوده ومجد وعظمت وشرف اينست وبس ، ومراد از انطواء در عبارت مورد بحث اينستكه علم حقتعالى بماسوى وممكنات از علم أو بذات خودش تبعيّت كرده وبجاى « انطواء » ميتوان آنرا « استتباع » گفت ؛ وتبعيّت علم بماسوى از علم حقّ بذات خود ، مستلزم تنزّل علم أو