وجودش عين ذات اوست ؛ هيچچيز بذات شيئى نزديكتر از حيات نيست ؛ وهيچچيز هم از علم بحيات نزديكتر نميباشد ؛ بدين دليل كه هر زندهاى بناچار ، داراى علمي است ، وعلم أو نسبت بذاتش يا احساس ويا توهّم ويا تعقّل ويا الهام ويا بوحي بوده ، ويا مانند علم حضرت حقّ ذاتي است ؛ وچون اين ربط وپيوند امرى مسلّم است ، خداوند تعالى در كريمهء مباركهء قرآني از حيات بعلم تعبير كرده فرمود :
« أَ وَمَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ »
يعنى جاهل را كه مردهاى بيش نبود ، بنور علم زنده كرديم ،
« وَجَعَلْنا لَهُ نُوراً »
يعنى أو در ظلمت وتاريكى جهل بود وما نور علم را بدو عطا كرديم ، زيرا ممكن نيست كه جاهل با داشتن جهل ويا از جهل عالم گردد ، وبدين ملاحظه بدانگونه كه علم لازم حياتست ، حيات نيز ملزوم علم بوده وعالم بىحيات وحيات بدون علم فاقد معنى وحقيقت است ؛ وچون طبق حديث « انّ اللّه خلق آدم على صورته » انسان ناگزير نسخهاى كامل از صفات رحماني بوده وآنچه منسوب برحمان است ، در أو نيز وجود داشته وبكمال خود ميرسد ؛ بايد صفات مزبور واز مهمّترين آنها علم در حضرت حقتعالى همدوش ومساوق با وجود أو عين ذات باشد ؛ وعالم وعلم ومعلوم در حضرت حقّ از وحدتي حقّه واتّحادى محقّق برخوردار بوده وعليم وعلّام بودنش نسبت بغيب ذات خود وأسماء مستأثره ومكنون وآسمانها وزمين وكلّ ممكنات أمرى وخلقي يكى باشد .
« نظريّهء حكماء چهارصد سال أخير در علم حقتعالى »
برخى از حكماء متأخّر ، علم حقتعالى را ذاتي دانند ، امّا به اتّحاد عالم ومعلوم يا عاقل ومعقول عقيدة نداشته وعلم واجب الوجود بذات خود را اجمالي دانند كه عين علم بجميع أشياء است ، وبعضي هم علم حقّ را ببعضى تفصيلي وببرخى ديگر اجمالي شناسند ؛ وبهروجه ، حكماء مورد بحث ، ميگويند كه علم حضرت حقّ بذات خود ، عين علم بكليّهء مخلوقات وى بوده وفرقى بين ايندو جز به اجمال وتفصيل نيست ؛ وبعضي از آنان گويند كه علم حقّ نسبت به برخى از ما سوى مانند عقل اوّل وروح أعظم تفصيلي است ونسبت به بعض ديگر از ما سوى نظير ساير ممكنات اجمالي بوده ، ودر موجودات وعلل ومعلول واسطه عقيدة دارند كه : علم هر علّتى پس از حقّ اوّل ، نسبت بمعلول خود ، تفصيلي است ونسبت بمعلولات بعدى اجمالي ميباشد ، واينگونه از علم تا آخرين معلول كه هيولاى فرودين وامرى بالقوّه در شمار است ، اجمالي بوده وبتعبير ديگر ، علم