فصل هشتم در علم حضرت حقتعالى وعالم ومعلوم واتّحاد آنها
برخى از عرفاى شامخ ، علم حقتعالى را به ادراك ودانستن ذاتي حضرت حقّ ؛ بوجود وحيات وبحقيقت نفس خود تعريف كردهاند ؛ ودر اينصورت حقايق معلومات - على ما هىهى في أنفسها - را در حيطهء آن ميدانند .
بعضي از حكماء مكتب تألّه ، علم را صورتي حاصل در نفس عالم دانند كه از ملابس ديگر مجرّد ومقابل جهل است وهردو بوجود وعدم راجعند ؛ ودر اينصورت اگر صورت معلوم عين ذات عالم باشد ؛ پس علم عالم بدان معلوم ذاتي بوده واگر إضافي باشد ، مانند علم انسان بمعلومات ومعقولات حاصله ، كه از خارج در نفس أو صورت مىبندد ، غيرذاتى يا إضافي است ؛ امّا علم ذاتي عين وجود عالم بوده ومعلوم نيز عين وجود اوست ؛ واين عالم ومعلوم هم با وجود علم متّحد بوحدت حقّهء حقيقي ميباشد ؛ مانند علم خداوند تعالى بذات خود وبا كمي اختلاف در شدّت وضعف ، نظير علم ما بذوات خودمان ؛ ومراد از شدّت وضعف نيز شدّت لا يتناهى در ذات حقّ نسبت بنفوس انساني ميباشد ، كه از حيث عدّت ومدّت نيز بىنهايت برتر وغيرقابل قياس است ؛ وتنها وجه شبه در اين تشبيه اينستكه صورت معلوم در ذات هردو داخل بوده وحال اينكه در علم كسبى وإضافي چنين نيست ؛ ودر مقام مقايسهء با علم معصومين - عليهم صلوات المصلّين - تقريبا همان وجه شبه داراى كمال قوّت واعتبار بوده ودر أوصياء محمّدييّن وأولياء ملّت اسلامى وبويژه شريعت حقّهء تشيّع نيز كموبيش از وجه شبه مزبور برخوردار واز همان اعتبار بهرهور ميباشد .