نيست ؛ وبهمين ملاحظه ادراك در حيوانات أمرى انفعالى وجزئي وتحريك وضعي وكمّى وكيفى وجسمي محسوب است ؛ واز همينجاست كه حكماء فعل مقولى را « إن يفعل » گويند ؛ ولى ادراك در انسان عين تعقّل بوده ونفس آدمي حىّ است ودر انسانهاى كامل ، داراى حياتي ذاتي ميباشد كه سايهء بلندپايهء حيات أزلي وابدى حىّ بالذّات وخداوند تعالى بوده وحال آنكه حيات در موجودات أسفل وحيوانات ، از مصاديق حيات بالعرض ميباشد ، وبالأخره بايد دانست كه حيات نيز مساوق وهم جهت با وجود وداراى احكام آن ميباشد ؛ پس وجود حقيقي داراى حيات حقيقي است ووجود عارضى هم از حياتي موصوف بعرضيّت برخوردار بوده ؛ وسرانجام بايد بدين حقيقت قائل شد كه حيات خاصّ وأخصّ وعموم وأعمّ همگى مدّ ظلّ حيات ذاتي واجب الوجود بوده وهرگونه موجوديّتى اعمّ از فعل وصفت وذات ووجود ، در نهايت بحضرت أو خاتمه مىيابد ، بدانگونه كه مبدء ومبدع همگان در جميع آثار واحكام ونسبتها وخصايص ، بجز حضرت حقّ ، كسى ديگر نبوده ونيست ونخواهد بود .
بارى ، چه حيات را به داشتن ادراك وفعل معنى كنيم وچه بر وفق نظريّهء برخى از أهل حكمت متعاليه ، بمعنى صحّت علم وقدرت بگيريم ؛ در حضرت واجب الوجود ، بتمام حقيقت آن محقّق است ؛ زيرا علم وقدرت وفعّال ما يشاء بودن أو ، بر هيچ موجودى مخفى نبوده وكرائم الهى وقرآني مانند :
« هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ » *
و
الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ
وغيره دلالت بر آن داشته وخداوند زندهاى است پيش از جميع زندگان وزندگىبخش بر همهء آنها وحىّ جاودانه وسرمدي ، پس از همهء جانداران بوده وچون علم وقدرت واراده وسمع وبصر حقّ ، مسبوق بحيات دائمي ووجود اوست ؛ بنابراين ، از طريق أولى بودن صفت حيات وتحقّق آن در ذات حقّ ؛ بايد حيات أو را بر همهچيز وحتّى از حيث تقدّم مفهومي بر صفات ديگرش ، مقدّم دانست ؛ اگرچه جميع صفات أو عين ذاتش بوده وذات أو از همان حيث حىّ بودن ، عالم واز حيث ايندو مريد واز لحاظ اين سه قادر وقدير وبا وجود ودر عين وجود اين چهار ، سميع وبصير ومتكلّم وغيره بوده وجميع صفات وى عين يكديگر ونيز عين ذات عديم المثال وى ميباشند ؛ وحيات بدين معنى ووصف ، منحصر در ذات باريتعالى است ودرّاك وفعّال بودن حقّ بصيغهء مبالغه ، دلالت بر آن دارد كه هيچ موجودى از حياتي اينچنينى بهرهور نيست ، ودر مقام تفسير كلمهء حىّ بايد گفت كه حضرت حقتعالى أصل حيات وبخشندهء آن بجميع ذوى الحياة ،
و