ممكنات ، ضرورت ذاتي است .
ليكن هر ممكنى از مخلوقات أمرى وخلقي خداوند نيز داراى أبدى بوده ؛ وأبد براي دنيا بمعناى تحوّل امر آن به آخرت است ؛ وأبد آخرت هم بتحوّل امر آن بحقّ - تعالى وتقدّس - ميباشد وناگزير بايد بانقطاع كلّ أبدهاى أهل بهشت ودوزخ نيز منجر شده وبالأخره بجز حضرت حقّ بانقطاع كلّ موجودات وفناى كلّى آنها در ذات حقتعالى حكم كرد ، واين معنى هم بتأييد عقول قدسي رسيده است وهم كشف وعيان برخى از أهل يقين بدان حاكم وجازم است ؛ وبايد دانستكه حال أهل رحمت وعذاب در آخرت نيز داراى أزل وأبد بوده ، ولى گاهى از حالي بحال ديگر منتقل ميگردند وگاهى انتقال نمىيابند ؛ ولى بهروجه حكيم مزبور از آنان منقطع نگرديده واين أمر نيز بشهود عرفاء شامخ رسيده واختلالى هم در أحوال آخرت بوجود نمىآورد ؛ وليكن ازليّت وأبديت حضرت حقّ از أزل الآزال وتا أبد الآباد بوده وأزل أو عين أبد وأبدش نيز همانند وعين أزل است ؛ وبالمآل هردو طرف اضافه از أو منقطع بوده وبذات خود متفرّد در دوام وبقاء سرمدي ميباشد ؛ زيرا وجود أو پيش از تعقّل ازليّت است وبقاء وى هم پس از تعقّل مفهوم ابديّت ومصداق حقيقي كان الله ولم يكن معه شيء بوده پس نه أزلي بوده ونه ابدى است ودر عين حال واجد هردو ميباشد ، ولذا حضرت حقتعالى موجود بوده واين موجوديّت ، پس از أبد هم باقي است وخارج از اينگونه احكام نيز ادامه وبقاء خواهد داشت .
« نكتهء تفريعى در قديم وسرمد بودن ذات حقتعالى »
قدمت حضرت حقّ ، مسبوق بعدم نيست تا در مقابل حدوث زماني واقع گردد ، مانند أفلاك وطبايع ، وهم از قبيل قديم بودن عقول ونفوس هم نيست ، تا مسبوق بعدم خارجي وعيني باشد ؛ بلكه قدمت حقّ را بايد قديم بودن ذاتي دانست ؛ بدين معنى كه ذات حقتعالى در قبال عدم علمي يا عيني واقع نميگردد ، تا بتوان استمرار ذات ووجود أو را از آغازى در نظر گرفت ؛ بلكه وجود واجب از حيث داشتن ابتداء وانتهاء منزّه بوده وبا وصف قديم بودن ، قدمت أو نه زماني وحتّى نه دهري است ؛ كه آنرا مانند عقل اوّل در حاقّ واقع پنداريم ودر فعليّت وحصول غيرمسبوق بعدم صريح ويا بقول جناب ميرداماد ، خداوند متعال ازلىّ الحصول واز امكان استعدادي بىنياز است ؛ بلكه مراد از قديم بودن حقتعالى بعنوان صفت ذاتي أو ؛ همان حكم وجوب ذاتي است كه اسم قديم