خلقي عين ذوات آنها بوده ودر صفات موجودات سرايت دارد ؛ وفي المثل صفت علم حقتعالى ، ضمن اينكه علم حقّ را بجزء وكلّ وجزئي وكلّى اثبات ميكند ، عين علم بجزء وجزئي وكلّ وكلّى بوده ونسبت بعلم فعلى وانفعالى همچنين است ؛ يعنى با فعلى عين فعلى وبا انفعالى عين انفعالى ميباشد ودر علم ذوقي ووجداني هم عين آنهاست وحتّى در موجوداتى بجز انسان كه بدانها اطلاق علم نكردهاند ؛ عين همان وهم فطرت ويا أمور لايق بحال آنها ميباشد .
« در واحديّت وفرق آن از أحديّت والوهيّت »
عرفاء واحديّت را عبارت از ذات حقّ بلحاظ ناشى شدن أسماء از آن دانند كه در عين تكثّر صفات ، چون همهء آنها عين ذاتند ، ذات حقتعالى واحد است ؛ وواحد اسم ذات حقّ باعتبار أسماء ميباشد ؛ وبرخى گفتهاند : واحديّت مجلايى از حضرت حق است كه ذات در آن بصورت صفت ظاهر ميگردد ، وشيخ عبد الكريم گيلانى در الانسان الكامل خود ، واحديّت را عبارت از مجلاى ذات حقّ ميداند كه صفت در آن وآن ذات با صفت معتبر باشد ؛ وبدين اعتبار هر وصفى عين وصف ديگر بوده واز باب مثال ، اسم منتقم در آن عين اللّه واللّه عين منتقم است وحكم هر صفت ديگر هم از قبيل نعمت ورحمت وحيات واراده وقدرت ، از اعتبار مزبور بهرهمند ميباشد ؛ وبهمين دليل نعمت عين نقمت ونقمت عين رحمت در شمار است ؛ چنانكه حيات واراده وقدرت هم عين يكديگر بوده وحكم جميع صفات در ذات حقّ از همين وصف برخوردارند ؛ بنابراين ، عذاب هم عين رحمت ورحمت ونعمت هم در ذات حقّ عين همان صفت عذاب بوده وبطور كلّى هرچيزى كه باعتبار ذات حقتعالى ملحوظ گردد ، آنچيز عين ذات أو بوده وبايد دانستكه آنچيز يا صفات معيّن باعتبار تجلّى عين ذات است ونه باعتبار اعطاء كلّ ذيحقّ حقّه ، وبهمين ملاحظه عرفاء شامخ ، تجلّى مزبور را الهى دانسته وگويند : فرق بين واحديّت وأحديّت والوهيّت در اينست كه در أحديّت هيچ چيزى از صفات وأسماء در آن ظاهر نميگردد ، ودر واحديّت جميع أسماء وصفات حقّ در آن با مؤثّرات خود بظهور ميرسند ؛ ليكن بدين ملاحظه كه هريك از آنها عين ديگران بوده ودر عين حال همهء آنها عين ذات حقّند ؛ در صورتيكه هريك از أسماء وصفات در الوهيّت بحكم استحقاق ذاتي خود ، غير از ديگرى بوده وظهور اسم منعم در الوهيّت ، بجز اسم منتقم ومنتقم غير از غفّار وغفّار بجز رزّاق است ؛ وبتعبير ديگر : أحديّت محض ، ذات حقتعالى