باطن وضمير خود خداپرستند ؛ مصداق حقيقي آنرا نشناخته وبجاى اللّه وربّ خود ، به أصنام وأوثان دلبستهاند ؛ امّا اگر انيّت حضرت حقّ را كه مقتضى ظهور در جميع مظاهر وعوالم وجودي است ، در نظر ميداشتند وبا معرفتي شامل ووافى مىفهميدند كه جميع كمالات منعوت وحقايق أسماء حسنى وصفات علياى الهى كه مندرج در غيب وهويّت مطلقهء حضرت حقّند ، در انيّت أو ظاهر ومتجلّى گرديدهاند ، دست از نقيصه ورذيلت بتپرستى يا نمودستايى برداشته وبوجود مطلق وذات حقتعالى گرايش مىيافتند ؛ وبالمآل اگرچه جميع موجودات ومخلوقات رهسپار كوى حقّ بوده ودر باطن وضمير يا حقيقت وجود خود جز خدا را نميشناسند ؛ ليكن ستايش مظهرى خسيس ومصنوع آدمي يا طبيعت وغيره ، هرگز از كمال نيايش وعبوديّت بدرگاه ذات واجب الوجود برخوردار نبوده وبنا بضرب المثل معروف : « ما للتّراب وربّ الإرباب » و « أين الثّرى من الثّريّاء » و « أين الأمر العدمىّ من حقيقة الوجود ؟ » وحتّى در همين ضرب المثلها نيز اشكالاتى موجود است ؛ زيرا نسبت ممكنات بواجب الوجود كجا ، وزمين به ستارهء ثريّا ؟ ! .
بارى ، موحّدان محمّدى ( ص ) در صراط مستقيم توحيد رهسپار بوده وذات حقّ را بحقّ پرستش ونيايش عبادت ميكنند وبسبب آن بحقائق أسماء وصفات متخلّق ومتحقّق شده وميدانند كه خداوند سبحان در هويّت خود ، غيب مطلق ودر انيّت عين ظهور بوده وچنين ظهورى منطبق با بطون اوست ، ولذا بحقّ عبادت رسيده وبنهايت آن نائل مىآيند ومع الوصف به تبعيّت از رسول ونبىّ معظّم خود قائلند كه : « ما عرفناك حقّ معرفتك » وچون عبادت داراى رابطهاى مستقيم با معرفت است ؛ زبان حال آنها اينستكه : « ما عبدناك حقّ عبادتك » ولذا هرچه معرفت اللّه بيشتر باشد ، عبادت عارف نيز كامل وجامعتر است ؛ ولى با اينهمه زبان خواجهء كائنات ومفخر موجودات وصفوت إنس وملك ، با اينكه روح أعظم وعقل اوّل بوده وقائم بمرتبهء أو أدنى وبرد اليقين است ؛ بقصور در معرفت وبالمآل بتقصير در عبادت گوياست ؛ چه رسد بناقصان عقل ودين وخسايس عدمي .
گاهى عرفاء شامخ ، انيّت حضرت حقتعالى را برمعقولات انسان الهى از حيث مشعر بمشاهد حضوري بودن آن اطلاق كرده وعقيدة دارند كه هر مشهودى ، در هويّت حق غائب وهر غيبى در انيّت أو ظاهر است ، ولذا هويّت را عالم غيب وانيّت حقّ را عين عالم
تمهيد المبانى يا تفسير كبير بر سوره سبع المثانى — صفحة 460
مساهمون: غلامحسين رضانژاد
ص٤٦٠