آن ممكن نيست ، مگر از حيث حضور هويّت جاعل آن ؛ واين مفهوم عامّ ، ومشترك وانتزاعي واثباتى ، وجهي از جوهر است ، كه از هويّت خارجي بركنار بوده واين هويّات وجودي ، مجعول بنفس خودند ، وجز منتسباتى بذوات خود ، بفيض وجود دهندهء آنها نخواهند بود ؛ وبا اينحال در تحت مقولهء مضاف واقع نشدهاند ؛ زيرا مقولهء مزبور قسمي از اقسام ماهيّاتند ، كه زائد بر وجود ميباشند . مگرنه اينستكه هويّت الهى با اينكه مبدء جميع أشياء است ، هرگز در تحت مقولهء مضاف واقع نميشود ؟ ؛ پس ساير ماهيّات وجودي نيز چنين بوده واگر جاعل ومجعول بودن در بين ماهيّات تحقّق داشته باشد ونه در ميان وجودات ، تشكيك به أقدم وعدم أقدم بودن در بين افراد مقولهء جوهر لازم خواهد آمد ، وتشكيك در ماهيّات سخنى بيوجه ونامعقول بوده ودر نتيجة مردود است .
ديگر اينكه هر وجود امكاني برحسب هويّت ، متقوّم بغير ، يعنى ذات واجب الوجود است ؛ واگر ازموجد وعلّت آن قطع نظر كنيم ؛ عين بطلان بوده ومعناى ضروري بودن وجود هرچيز ، اينستكه بعد از صدور ذات آنچيز از علّت موجدهاش باشد ؛ وديگر پس از موجود شدن ، حاجت بوجودي زائد بر ذات خود را نخواهد داشت ؛ واين أمر برخلاف ماهيّت است كه هميشه در حدّ ذات خود غيرموجود ميباشد ؛ اگرچه حتّى در هنگام صدور آن از فاعل وجوبي ملاحظه گردد ؛ وبالآخرة ماهيّت ممكنات در حدّ ذات خود نسبت بوجود وعدم متساوي النّسبه ميباشند . نكتهء ديگر اينكه : اگر وجود در أعيان ممكنات قائم بماهيّات باشد ؛ در اينصورت با قيام وجود ، بماهيّات موجود است ؛ كه در اينصورت لازم مىآيد ، آن ممكن ، قبل از وجودش وجود داشته باشد ؛ ويا وجود آن بمعدوم است كه در اينصورت اجتماع دو امر نقيص يكديگر پيش آمده وباطل ميباشد ، ويا وجود بماهيّتى تعلّق ميگيرد كه آن ماهيّت ، مجرّد از وجود بوده وعين عدم است ؛ وبالآخرة در اينحال نيز ارتفاع دو أمر نقيص حاصل مىآيد كه بطلان آن غيرقابل ترديد ميباشد .
تبصرهاى در بطلان ما سوى اللّه ، ومراتب وجود حقّ :
با عنايت بدينكه دانستيم ؛ ماهيّات نه مجعولند ونه اصلى در بودن وتحقّق دارند ؛ علّيت ومعلوليّت جز در نفس وجود محقّق نبوده ؛ وهمچنين هويّت هرچيز وذات آن ، عين نحوهاى از وجود خاصّ آنچيز است ؛ پس جاعل وجوبي ، بنفس خود جاعل است ومجعول امكاني هم بنفس خود مجعول بجعل بسيط بوده ونه بصفتي زائد بر نفس هويّت