مازندرانى - عليه الرّحمة والرّضوان - در تعليقهء خود بر همين مبحث ؛ مراد از نفى هرگونه شريك ، عبارت از شريكي مباين است كه با ذات واجب الوجود داراى بينونت عزلى بوده ؛ وفاقد علاقهء علّت ومعلولي باشد ؛ وحال اينكه علاقهء بين حضرت حقتعالى وممكنات ومخلوق أو ، از قبيل علاقهء علّيت است كه مستلزم نفى بينونت ميباشد ؛ زيرا :
« العلّة والمعلول يتشاركون في الحدّ والبرهان » ولذا بينونت ممكنات ومخلوقات از حضرت حقّ ، بينونت انفصال وعزلى نبوده واز قبيل بينونت شيئى با سايهء آن ميباشد كه كريمهء :
« أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ »
دلالتى واضح بر آن داشته وسخنان گهربار علىّ عليه السّلام : « داخل في الأشياء ، لا كدخول شيئى في شيئى ؛ وخارج لا كخروج شيئى عن شيئى ؛ بل كخروج ظلّ الشّيئى عن ذلك الشّيئى » وتوحيد وجودي وخاصّى همين است وبس .
بارى ، ملّا صدرا در ردّ نظريهء منقول از محمّد غزالى ، اضافه كرده است : اگر اثر فاعل وجوبي بر ماهيّت شيئى ، مانند انسان از حيث صدور آن از جاعل باشد ؛ واين صدور بوجود آن شيئى تعلّق نگيرد ؛ هرگز تصوّر ماهيّت شيئى بدون وجودش امكان ندارد ؛ زيرا علم بدارندهء سبب ويا معلولي حاصل نخواهد آمد ، مگر از جهت علم بعلّت وسبب ، وحال اينكه ما بسيارى از ماهيّات را تصوّر ميكنيم ، وهرگز بفكر جاعل وجوبي آنها نمىباشيم ؛ بلكه عقل ما ، ماهيّت هرچيزى را از حيث خود آن ماهيّت ، يا هىهى ، وجدا از وجود آن تصوّر ميكند ، در صورتيكه نه آن ماهيّت ، مجعول شده ونه موجود است ؛ مانند سيمرغ وكوه قاف ودريائى از جيوه وغيره ؛ ونيز اگر ماهيّت از حيث هىهى مجعول گردد ؛ در اينصورت يا مفهوم مجعوليّت ذاتي آنست ويا همهء ماهيّات از مقولهء مضافند ، مانند ماهيّت درخت يا حيوان ؛ وسرانجام تالي قضيّه باطل بوده ودر نتيجة مقدّم آنهم باطل است ؛ وملازمت بين مقدّم وتالي با كمي تأمّل در قضيّهء مزبور ظاهر ميباشد ؛ پس اگر اشكال كنند كه اين سخن ؛ گويندهء آنرا بر قول به مجعوليّت وجود الزام ميكند ؛ پاسخ اينست كه : اگر وجود هرچيزى ، نفس هويّت عيني وحقيقت خارجي آن باشد ؛ علم بدان ممكن نيست ، مگر بمشاهدهء حضوري وانكشاف نوري ؛ در اينصورت هرچيزى كه صورت آن در ذهن حاصل آيد ؛ أمريست كلّى ، اگرچه به تخصيص دهندههايى بسيار نيز مخصّص باشد ؛ ووجود هويّتى است عيني ؛ پس تشخّص آن هم ، بذات خودش از هويّت جاعل وبجعل بسيط ، صادر گرديده است ؛ وانكشاف وحضور