ذات حقتعالى است ودر نتيجة نميتواند مشتقّ باشد .
دليل دوّم :
كسيكه بخواهد ذاتي معيّن را بصفت يا صفاتى موصوف نمايد ؛ بايد نخست اسمى براي آن وضع كند وسپس آنرا به أوصاف معيّنى توصيف نمايد ؛ مانند : زيد شجاع وبكر جبان ، كه نخست دو ذات معيّن را ، يكى باسم زيد وديگرى بكر ، ناميديم وسپس اوّلى را شجاع ودوّمى را بجبان وصف كرديم ؛ وذات حقتعالى نيز از همين حكم برخوردار بوده ، بايد نخست أو را به اللّه بناميم وپس از آن به أحد وصمد وعالم وقادر موصوف نماييم ودر اينصورت اللّه براي حقتعالى اسم علم بوده وهيچگاه نميگوييم الأحد والصمد والعالم اللّه .
دليل سوّم :
طبق كريمهء قرآني كه فرمايد :
« هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا »
يعنى آيا همنامى براي خدا ميشناسى ، كه موسوم باسم اللّه باشد ؟ ! كه البتّه مراد از اين آية صفت حقّ نيست ؛ واسم اللّه است ؛ پس بايد چنين اسمى علم باشد ونه مشتقّ كه ديگران نيز در آن از حيث ريشه وفعل شريكند .
ميتوان از زبان كسانيكه قائل باشتقاق اسم اللّه ميباشند ، بهر سه دليل بالا چنين پاسخ داد كه : در مورد عدم شركت ديگران در مفهوم اسم اللّه ، وممتنع الشّركه بودنش ، همين بس كه كسى تاكنون بجز ذات بىهمتاى حقتعالى ، باسم اللّه موسوم نبوده وحتّى هيچ بتي را در جاهليّت بنام اللّه نناميدهاند ، مگر بوصف إله وآلهة وهمگى آنها داراى اسمى خاصّ خود ، مانند لات ومنات وعزّى وغيره بودهاند ، ومراد از وضع اسم اين نيست كه هيچ كس ديگر را نتوان در مشتقّات وريشههاى اسم مزبور شركت داد ؛ بلكه مقصود از وضع اسم براي اللّه اينستكه بجز ذات أقدس أو بدين اسم موسوم نگردد ، كه در مورد حضرت حقّ تاكنون تحقّق نيافته است ؛ خواه اللّه مشتقّ از أله يا وله ويا لاه ويا ه باشد .
در پاسخ دليل دوّم نيز بايد گفت ، اين دليل بهيچوجه ربطى به اثبات علم بودن اسم اللّه ندارد ؛ زيرا با وصف قبول اشتقاق نيز اوّل براي ذات چيزى وضع اسم ميكنند وپس از آن بصفتي موصوف مىنمايند ، واين كار اختصاص بعلم بودن يا اشتقاقى بودن اسم ندارد .
در جواب وردّ دليل سوّم هم ، كريمهء مزبور شاهدي صادق بر اين معنى است كه هيچكس همنام خدا نيست ؛ ونه مفيد معنى علميّت اسم اللّه است ونه افادهء معناى اشتقاقى بودن آنرا ميكند ؛ وبلكه بيشتر مفيد اين مفهوم است كه اللّه چه بوضع علمي
و