بصفات سلبى موسومند ؛ مثال صفات حقيقي مانند حىّ بودن حضرت حقتعالى وسلبى هم نظير جوهر وعرض نبودن أو . سپس بايد دانستكه ذات واجب الوجود از اتّصاف به أنواع سهگانهء صفات مزبور ، نه تركيبي مىپذيرد ونه كثرتى ، زيرا اتّصاف أو بدين صفات ؛ عقلي بوده ودر مقام قياس بغير معتبرند ولازم هم نيست كه در نفس الامر ، يعنى در ذات حقّ موجود باشند ؛ اگرچه أصلا مورد تعقّل واقع نگردند ؛ ليكن دأب وشأن واقتضاى عاقلان اينستكه خالق خود را بصفاتى شريفتر از صفات مخلوق توصيف كرده واتّصاف خداوند تعالى بصفات حقيقي وإضافي وسلبى از اين مقولة است .
آنگاه عارف مزبور در تقدّم صفات سلبى بر ثبوتي عقيدة دارد كه : شارع اسلام - عليه السّلام - اعتبارات سلبى را مقدّم بر ثبوتي دانسته ودر علم سلوك بسوى خداوند تعالى ، توحيد محقّق واخلاص مطلق را جز بنقض هرچه غير از ذات اوست مقرّر نفرموده وتنزيه أو را از هر امر سلبى واجب نموده است ؛ واين عمل را در عرف مجرّدان وأهل عرفان ، بمقام تخليه ونقض وتفريق تسميه كردهاند ؛ وتوحيد حقيقي هرگز محقّق نخواهد شد ؛ مگر اينكه اعتبار سلوب از ذات أو تحقّق يابد وبا اين وصف ، بزرگترين كلمهاى كه در توحيد مورد نطق شارع بزرگوار اسلام قرار گرفته است ، جملهء
« لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ » *
است ، كه جزء اوّل آن ، يعنى
« لا إِلهَ » *
مشتمل بر سلب ونفى هر خدا يا هرچيزى در وجود ، بجز أو ميباشد ، كه به مقام تنزيه يا تخليه ناميده شده ؛ يعنى ذات حقتعالى منزّه از نقايص امكاني وصفات ممكنات بوده ودر تحقّق مرتبهء توحيد ، بايد وجود أو را منزّه از اتّصاف بصفات امكاني دانست ونفس موحّد بايد نسبت بوحدت حقّهء الهى از شوب اينگونه آلودگىها خالى وپاك گردد ، وبهمين ملاحظه معلّم ومرشد انساني - حضرت ختمى مرتبت ( ص ) - براي كيفيّت مطلوب در سلوك إلى اللّه ، ورسيدن بساحل محيط واقيانوس عزّت ونزاهت حقّ ، سلب هر چيزى از خداوند را با بخش اوّل جملهء توحيدي وذكر عالي مرتبه وأفضل
« لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ » *
آغاز كرد ؛ تا خواننده ، لوح نفس خود را از هرزنگار شركى شستشو داده وكدورت أوهام باطله را از تصوّرات وخيالات خود بسترد وبقول مولانا جلال الدّين بلخى :
آينه ، كز نقش آلايش جداست * پُرشعاع نور خورشيد خداست
رُو تو زنگار از رخ أو پاك كن * بعد از آن ، آن نور را ادراك كن
اين حقيقت را شنو ، از گوش دل * تا برون آيى بكلّ ، از آب وگِل