وى ؛ وبالمال بايد معتقد گرديد كه هيچچيز اشرف وأكمل از صرف وجود متأكّد وبىنهايت بالعدّه وبالمدّه وبالشّده نيست ، كه فعليّت محض بوده وكلّيهء ممكنات ، كمالات خود را به تبعيّت از وجودشان از أو تحصيل ميكنند وآن وجود ، كسى يا چيزى بجز ذات واجب الوجود - تعالى شأنه الحكيم - نميباشد ؛ ودر عين اينكه عظمت ومجد وبهاء وفرّ وكياى جميع موجودات از ذات وصفات وأسماء اوست ؛ حقيقت ووجوب أحدىّ الذّات أو ، قائم بخود بوده وموصوف به صرافت محضه وكلّ الأشياء وظهور وبطون وجامعيّت أسمائي وصفاتى ميباشد ، وهيچ جمال وكمالى را نميتوان سراغ داشت ، كه منشأ آن در ذات حقتعالى نبوده ، ويا أكمل وأشرف از جمال وكمال الهى باشد ؛ وطبق كريمهء قرآني هيچ مخلوقى هرچند بزرگ ومقدّس ، قادر نيست كه حتّى بحقيقت يكتائى أو شهادت دهد ؛ زيرا انسان اگرچه در نهايت درجه ومرتبهء كمال بخواهد بوحدت حقّه ووجود واجب تعالى شهادتي بدهد ؛ زائد بر حدّ وجود خلقي خود امكان ندارد ، وذات حقتعالى به دقيقترين معاني متصوّره ؛ در حدود ذهن وعقل بزرگترين مخلوق هم نمىگنجد ؛ چنانكه در همين آية موردنظر فرمايد :
« شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ »
يعنى تنها ذات خداوندگارى ميتواند شهادت دهد ويا شاهد باشد كه هيچ خدايى بجز خودش نيست وشهادت مخلوقات أو ، چه يك فرد وچه جميع آنان بوحدت حقّهاش ، گونهاى از تقييد يا مقيّد كردن خداوند تعالى در أذهان وعقول ناقص آنان ميباشد ، كه بقول خواجهء انصارى :
ما وحّد الواحد من واحد * إذا كلّ من وحّده جاحد
توحيد من ينطق عن نعته * عارية ، أبطلها الواحد
توحيده ، إيّاه توحيده * ونعت من ينعته لاحد
يعنى : هيچ كسى نميتواند ذات واحد وأحدى حضرت حقّ را بتوحيد بستايد ؛ زيرا جميع آنانكه بتوحيدگويى أو پردازند ، بگونهاى از انكار أو مبادرت خواهند كرد ، كه حتّى خودشان نيز نخواهند فهميد وزبان آنانكه در توحيد حضرت حقّ ، بنعوت وصفات أو گوياست ؛ عاريهاى ميباشد كه خداوند يكتا آنرا در كمال متصوّر خود ، ابطال ميكند ؛ ولذا توحيد گفتن حقتعالى ، كسى از مخلوقاتش را نسزد ؛ زيرا توحيد أو را ذات أو شايسته بوده ونه هيچ مخلوقى ديگر ؛ وتوصيف حضرت حقتعالى از جانب هركسى بجز ذات خودش ، بگونهاى از انكار والحاد موصوف است ، اگرچه آن موحّد ، بزرگترين