امام فخر رازي ، « 1 » در فرق بين أسماء وصفات گويد : هر ماهيّتى يا از حيث نفس خودش معتبر است ، ويا از حيث موصوف بودنش بصفتي معيّن ؛ پس در حالت اوّل همان اسم است ودر صورت دوّم همان صفت ؛ ولذا آسمان وزمين ودريا وهوا اسمند وخالق ورازق وطويل وقصيرصفتند وبنابر رأى متكلّمان معنى اسم وصفت چيزى جز اين نميباشد . آنگاه گويد : هريك از دو قسم اسم وصفت ، بگونهاى از شرف اختصاص دارد ، كه در گونهء ديگر نيست ؛ وامّا اسم از وجوهى بر صفت شرف دارد : نخست مقدّمتر بودن اسم است از صفت ؛ زيرا مراد از صفات ، همان أسماء مشتقّ ميباشد ؛ وبدون شكّ أسماء موضوعه ، أصل أسماء مشتقّند ؛ زيرا اگر مشتقّات باسم موضوعي كه از نخست مشتقّ نبودهاند ، منتهى نشوند ، يا تسلسل لازم خواهد آمد ويا دور وهردو باطلند . دوّم اينكه أسماء مشتقّه مركّبند از أسماء وموضوعي مفرد ، وبدون هيچ ترديدى ، مفرد أصل مركّب بوده ، وبهمين دليل اسم بر صفت شرف دارد . سوّم اينكه : أسماء موضوعه ؛ أسماء ذواتند ؛ ولى أسماء مشتقّه ، أسماء صفات با اضافهاى مخصوص ميباشند وچون ذات أشرف از صفت است ؛ پس در نتيجة شرف أسماء نسبت بصفات ؛ محلّ ترديدى نيست واين سه دليل بر شرافت أسماء بود نسبت بصفات .
امّا برخى نيز مانند أبو زيد بلخى ، صفات را اشرف از أسماء دانسته وگفتهاند : شنونده از اسم ، چيزى بجز دلالتى مجمل نمىفهمد ؛ ولذا كسيكه لفظ « رجل » را مىشنود ، ميداند كه گوينده چيزيرا اراده كرده كه انسان است ؛ امّا اينكه اين انسان داراى چه خصائصى ميباشد ، از آن لفظ واسم حاصل نميشود ؛ در صورتيكه صفات ؛ شنونده را بماهيّات وخصائص أسماء عالم ميكند وفي المثل : « الرّجل الحكيم أو العارف المحقّق الشّجاع » شنونده را با مردى آشنا ميكند كه چندين امتياز نسبت بغير در أو موجود است ، وبا « الرّجل الجاهل والسّفيه والجبان » بسيار فرق دارد ؛ پس شناخت كامل وتفصيلي با صفات محقّق ميگردد ونه بصرف اسم .
امّا امام فخر بر اين نظريّهء أبو زيد بلخى اشكال كرده وميگويد : معناى لفظي كه دليل بر صفتي است ، اينستكه آن لفظ دليل بر بودن ذات وموصوف ، بصفتي معيّن ميباشد ، وتا آنگاه كه علم بموصوف يا اسم حاصل نيايد ، هيچ علمي بصفت آن بحصول نخواهد
هامش
( 1 ) - شرح أسماء اللّه الحسنى ؛ با تصحيح وتعليق طه عبد الرّؤف سعد ؛ مكتبة الكلّيات الأزهريّة ، القاهرة ، 1396 هجرى .