نيز غير از ذات بىهمانند مبدء كلّ موجودات نخواهد بود .
حكيم وعارف سبزوارى در شرح منظومهء خود گويد : « فهو مبتهج بما ، أي بأثر يصير ذلك الشّيئى مصدره من حيث انّه عائد إلى كلمة ما يكون أثره » يعنى : ذات واجب الوجود عاشق چيزى است كه خود مصدر آن بوده وآنچيز از أو صادر گرديده است ؛ امّا از حيث اينكه آنچيز بكلمهء وجوديى برميگردد كه همان أثر حقّ است ؛ سپس در حاشيهء شرح خود بر صدر همين عبارت فرمايد : زيرا اثر ، مشابه صفت مؤثّر خود بوده وبلكه بايد گفت أثر از همان حيث أثر بودنش ، غير از ظهور مؤثّر نخواهد بود وكسى كه چيزى را دوست ميدارد ، آثار آنرا نيز دوست خواهد داشت ؛ چنانكه مجنون عامري در ايندو بيت منسوب بدو ، سروده است :
أمرّ على جدار ديار ليلى « سلمى » * أقبّل ذا الجدار وذا الجدارا
وما حبّ الدّيار شغفن قلبي * ولكن ، حبّ من سكن الدّيارا
سرانجام بايد دانستكه ماهيّات وآثار امكاني در وجود واجب الوجود مندكّ بوده ، وهرگاه حقيقت هستى را بشرط لا ومطلق از حدود وقيود ، حتّى همين قيد اطلاق اعتبار كنيم وآنرا بطور سادگى وبساطت محضهء صرف در نظر آوريم ، وكلّيهء اعتبارات وحيثيّات تقييدى را از آن الغاء نماييم ؛ در چنين صورتي ؛ جميع آثار ومظاهر ومراتب ودرجات وجودي ؛ در حقيقت بشرط لايى آن فنا شده وجز ذات واجب الوجود ، چيزى مورد اعتبار نخواهد بود ، وبه آواى
« لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ ؟ ؛ »
خود حضرت حقتعالى پاسخ ميدهد :
« لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ »
وبقول سرايندهء عارف :
غيرتش غير در جهان نگذاشت * لا جَرَم عين جمله اشيا شد
بقول عارف وارف محيى الدّين بن عربى : « سبحان من أظهر الأشياء وهو عينها » .
حكيم سبزوارى در سه بيت منظومهء خود بمبحث عشق وفناى عاشق در معشوق پرداخته وفرمايد :
كرابط لا شيئى ، باستقلاله * ليس له حكم على حياله
رضائه بالذّات بالفعل رضا * وذا الرّضا ، إرادة لمن قضى
وكلّ ما هناك ، حتّى ناطق * ولجمال اللّه دوما عاشق
يعنى : همانند وجود رابط وواسطهاى كه هيچ استقلالي در خود نداشته وحكمي بر واسطه ورابطه بودنش نباشد . رضاى أو بذات تعالى خود ، عين رضايش بفعل خويش