واز همين معنى است كه نگاه أهل نظر يا برؤيت وحدت است در كثرت ويا كثرت در وحدت ودر هردو مورد ، ناظر حقّانى در عين حقّ بعين حقّ ديده ودر هر ديد بجز حقيقت را نديده وحقّ نيز با ديدهء صاحب نظر ، عين خود را نگريسته وبمصداق من عرف نفسه فقد عرف ربّه ؛ شناخت نفس ، نفس شناخت رب است ؛ وچون عارف بدين مرتبت راه يافت ؛ اين بيت ابن عربى زبان حال اوست :
رأيت ربّى ، بعين ربّى * فقلت من أنت ، فقال : أنت
ملّا صدرا در كتاب أسفار أربعة ، در تحقيق از عشق ومراتب آن گويد : حكماء سريان عشق را در جميع موجودات اثبات كرده وبراي هرچيزى عشقى بدانچه كمال ذات آن بيشتر است ؛ قائلند ، ولى اين شور عشق هميشه نسبت بمافوق كاملتر بوده ومقصود از انجام دادن هر فعلى اوّلا وبالذّات نفس آن فعل نيست ؛ بلكه مراد از آن چيزى است كه از حيث رتبه وفعل وموضوع برتر وكاملتر از فعل انجام يافته باشد ؛ ولذا مقصود طبيعت از تحصيل مادّه ، نفس آن مادّه نبوده وبراي رسيدن بكمالات برتر است ؛ ولذا هر موجود سافل وپستى نسبت بكاملتر از خود عشق ورزيده واز هيولى گرفته تا ذات باريتعالى همين حكم موجود ميباشد ؛ النّهايه هر معلولي عاشق علّت موجدهء خود بوده وحلقههاى اين سلسله از هيولى تا روح أعظم وعقل اوّل بهم پيوسته وآخرين حلقهء اين سلسله در كف كافى ذات حقتعالى است ؛ كه أو هم در مرتبهء ذات خود هم عاشق است وهم عشق وهم معشوق ؛ ونيز معشوق كلّ عشّاق أمرى وخلقي بوده وبمفادّ قاعدهء : « لكلّ سافل قوّة امكان الوصول إلى ما هو أعلى منه » هر موجود سافلى داراى قوّهء امكان به مرتبهء برتر وبالاتر از خود ميباشد ؛ تا كريمهء
كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ
مصداى يافته وبالأخره بايد دانستكه تمام طبيعت وأجسام طبيعي بنفس مدبّرهء خود عاشقند واين عشق يعنى هدف غايى آنها ، ولذا هيولى عاشق صورت بوده وصورت بصورتى كاملتر تا نبات وحيوان وانسان ونفوس وعقول ، وهمگى بذات واجب الوجود عاشق بوده ، وبلكه بايد گفت حضرت حقّ در وحدت بسيطه وصرافت محضهء خود ، عاشق ذات وكمال خويش بوده ودر عين حال عشق أو در جميع مراتب وجود از ذرّهء هباء تا درّة البيضاء سريان داشته ومرجع كل عشّاق عوالم امر وخلق ومعشوقان متوسط وغائى انسانهاى كامل وملائكة وبويژه فرشتگان شيفتهء ذات خود كه به « مهيّمين » موسومند ؛ ميباشد ؛ واگرچه هر مرتبهء عاليتر ، معشوق مرتبه دانى وفرودين خود است ؛ ليكن معشوق كلّ آنان يكى بوده وآن