گفتارشان ترديدى روا داشت ؛ زيرا أولياء وبويژه أوصياء محمّدى ( ص ) مثل اعلاى الهى ميباشند ؛ وطبق حديث قدسي : « عبدي أطعني ، حتّى أجعلك مثلي ، وليس كمثلى شيئى » همهء اعمال وأوصاف آنان از خدا وبراي خداست . بارى ، عشق نيز مانند محبّت به پنج مقام تقسيم گرديده است كه عبارتند از : غرام وإمتنان ووله ودهشت وفناء در معشوق ؛ وآنچنانكه محبّ در مراتب ومقامات پنجگانهء خود داراى كسب واختيار بود ؛ عاشق در هيچيك از مقامات خود ، نه داراى كسب واختيار بوده ونه نظر بمصلحت نفس خويش دارد ؛ وبالآخرة در اين سواد بمرتبتي گام مىنهد ؛ كه خدا دست وچشم وگوش وپاى أو گرديده ، وجميع صفات أو عين صفات حضرت حقّ ميشود ومفادّ حديث :
« بي يبطش وبي يسمع وبي يبصر » در وجود أو مصداق پيدا ميكند والبتّه اين أوصاف در عشق بمعشوق دنيوي راهى ندارد وچنين عشّاقى را بايد در ديار حقيقت وكوى أحديّت ومنزل الوهيّت ، وبيت المعمور وصال جستجو كرد ؛ زيرا اگرچه معشوق در دل آنان جايگزين است ، ليكن دل آنها را جز در حريم قرب خدا وبارگه قدس حضرت حقتعالى نتوان يافت ؛ وبقول سرايندهء عارف :
ايكه ميپرسى ز من ، كان ماه را منزل كجاست * منزل أو در دل است ؛ امّا ندانم دل كجاست ؟ .
برخى از عرفاء در تعريف عشق گفتهاند : « العشق شبكة الحقّ » ولذا عشق حقيقي الفت رحماني والهام الهى بوده ، مطمئن وسريعترين وسيلهء حركت بسوى ذات وصفات حضرت واجب الوجود است ؛ وبهمين جهت مهمّترين ركن از أركان طريقت وراهبر بمنزل حقيقت ميباشد ؛ وچون عشق مجازى بفحواى : « المجاز قنطرة الحقيقة » عرضى است وناگزير بايد بحقيقت ذاتي بيانجامد كه : « كلّ عرضىّ لابدّ أن ينتهى إلى ما بالذّات » بنابراين ، بيشتر عشقهاى دنيوي ودلدادگىهاى عالم آب ورنگ ؛ در صورت هجران وادامهء عشق ، بحقيقت مىگرايد وبقول مولانا جلال الدّين بلخى :
زانكه عشق مردگان پاينده نيست * هيچ مرده ، سوى ما ، آينده نيست
عشق زنده ، در روان ودر بصر * هر دمى باشد ، ز غنچه ، تازهتر
عشق آن زنده گزين ، كاو باقي است * وز شراب جان فزايت ، ساقى است
عشق آن بگزين ، كه جملهء أنبيا * يافتند از عشق أو ، كار وكيا
عارف شكوهمند وموشكاف ؛ سرايندهء مثنوى معنوي ، در معنى حديث قدسي :