ميرسد ، در حاليكه آنا فآنا در حالت افروختن وپرتو وفروغبخشى بوده واز كثرت تداوم واتّصال آن ، هميشه بنظر ثابت مىنمايد ؛ ليكن في الحقيقة در هر آنى فتيلهء چراغ نفت موجود در خود را سوخته وفنا كرده وبنفتى جديد نيازمند است تا شعله باقي مانده وبسبب سرعت وكثرت پيوستگى شعله بنفت فتيله ، انسان ماهيّت شعله را يكنواخت ويكسان ومتّصل مىبيند ، در حاليكه أصلا چنين نيست ، ودر نتيجة از بين رفتن حالت اوّل شعله عين فناء وفناى آن عين بقاء بوده وبالأخره كلّ موجودات هم مانند شعلهء جوّالهء چراغ است كه هر آن در حال فناء ميباشند واز بس بسرعت وپيوستگى حركت ميكنند ؛ فناى آنها عين بقاء وبقائشان نيز عين فناست وعلى الدّوام همين حكم وأمر ارادى حضرت حقّ در كلّ ممكنات جريان وسريان دارد ، بطوريكه از كثرت سرعت در حركت وتجدّد ؛ هر ماهيّتى از ماهيّات ممكنه در حال بقاء ويكسانى ويكنواختى بنظر ميرسد ؛ وفيض هستى از فيّاض على الاطلاق بنحو هميشگى غيرزمانى ، بر موجودات ميرسد ؛ زيرا زمان نيز در تجدّد خود آنا فآنا دستخوش تغيير وحركت بوده ونفس زمان هم از تجدّد فنائي وبقائى محروم نمانده است ؛ وخلق جديد در كلّ اجزاء عالم طبيعت نهتنها بوجود حركت در جوهر ادامه دارد ؛ بلكه حركت ونفس متحرّك عين يكديگر بوده ومتّحد باتّحاد عيني مىباشند ؛ ودر حقيقت اگر فيض تجدّد وسيلان جوهري وذاتي كه عين وجود هر شيئى ومتّحد با آنست ، يك آن از آنات ، بكلّ اجزاء متجدّدات وجواهر عالم تكوين نرسد ، كلّ موجودات عين عدم گرديده وبه نيستى مقابل هستى ميگرايند وبقول عارفي شاعر :
اى بود تو ، سرمايهء بودِ همهكس * از فيض وجود تو ، وجود همهكس
گر جود تو ، يك لحظه ، بعالَم نرسد * معلوم شود ؛ بود ونمودِ همهكس
ملّا عبد الرّحمن جامى ، شاعر عارف وبزرگ نيز در همين معنى ، در غزلي سروده است :
به اندك التفاتى ، زنده دارد آفرينش را * اگر نازى كند از هم ، فرو ريزند قالَبها
البتّه بايد حقّ استدلال در حركت جوهري را اختصاص بذىحقّ آن ؛ يعنى صدر فلاسفه وحكماى جهان ، ملّاصدرا داد ؛ كه حكماى ديگر در اين دودمان فلسفي پايدار وماندگار ، بمنزلهء عيال أو بوده واز نفقات آثار وكتب أو انفاق وتغذيه شدهاند ؛ وبايد به امعاننظر دانست كه حركت در مقولهء جوهر بهمين مبحث مختصر خلاصه نمىشود ؛