تكوّن تدريجي واستكمال ذاتي نبوده وبه تبدّل وسيلان ذاتي جواهر وأعراض قائل نباشيم ؛ چون تالي اين قضايا باطل است ؛ از بطلان توالى آنها ؛ بطلان مقدّمات نيز لازم آمده وگرفتار فسادهايى ديگر نيز در اين مسئله خواهيم بود ؛ اضافهتر اينكه براي نفس ناطقه قائل بوحدتى حقّه وجمعى در طىّ مراتب خود از بالقوّه تا بالفعل نخواهيم گرديد ، ودر نتيجة انسان پس از اينهمه سير كمالى وارتقاء وصعود ، هرگز سايهء بلند پايهء حضرت حقتعالى نخواهد بود ، وعكس ضرب المثل معروف : با اينكه كرّهخر آمده ، الاغ هم نرفته است ، چه رسد كه بفناى ذاتي در حضرت حقتعالى رسيده باشد .
بهمين لحاظ است كه حكيم بلند پايه وعارف نامدار سبزوارى ، حاجّ ملّا هادي - أعلى اللّه مقاماته في العلّييّن - سروده است :
وجوهريّة لدينا واقعة * إذ كانت الأعراض كلّا تابعة
يعنى : وحركت جوهري براي جميع موجودات در باور ما حكماى متألّه ؛ واقع وحقّ است ؛ ودر اينصورت كه جميع موضوعات ومعروضات ذاتي وجوهري متحرّك بحركت مزبور باشند ؛ أعراض نيز به تبعيّت از آنها متحرّك بوده وتابع جواهر خودند .
« ادّله وبراهين اثبات حركت جوهري استكمالى »
1 - اگر ما طبيعت معروضات ويا جواهر را ثابت وبدون حركت جوهري بدانيم ، بطور لزوم بايد عوارض آنها ثابت بوده ومتحرّك نباشند ؛ زيرا عوارض ، تابع معروضات خودند وچون عوارض تابع باشند ومتحرّك ؛ لازم مىآيد كه معروضات آنها يا جواهر نيز متحرك بوده ومعلول از علّت يا صادر از مصدر خود جدا نماند . وايندو در حدّ وبرهان شريك باشند ؛ ولذا چون جواهر متجدّد بالذّاتند ، عوارض آنها نيز از وصف تحرّك وتجدّد بهرهمند ميباشند وگرنه امكان ندارد كه با سيّال ومتجدّد ندانستن جواهر ، بتوان سيّال ومتجدّد بودن را بعوارض داد ؛ زيرا اوّلا فاقد شيئى نميتواند معطى آن باشد ؛ ثانيا هر امر مرتبط بثابتى ثابت بوده وسيّال ومتجدّد نخواهد شد ، مگر به تبعيّت از مصدر وعلّت خود كه همان جواهر باشند ؛ ثالثا چون تالي قضيّه ، يعنى ثبوت وعدم تجدّد عوارض باطل بوده وعوارض متحوّل وسيّالند ؛ پس مقدّم قضيّه نيز باطل بوده ؛ يعنى جواهر ساكن نبوده ومتحرّك ومتجدّدند ؛ وگرنه با قبول حركت در عوارض ، لازم مىآيد كه علّت آن يا جواهر ثابت وغيرمتحرّك باشند ودر اينصورت تخلّف معلول از