تحقيق قرار خواهد گرفت ؛ وذكر اسم ربّ وسوگند بدان ، از اين حيث است كه هركسى را شايسته نيست كه بوضع اسمى بر حضرت حقتعالى پرداخته وبكار تسميه ، آنهم براي خداوند يكتا مبادرت كند ، مگر آنانكه خداوند أسماء خود را به آنان تعليم فرموده است وبقول كريمهء قرآني :
« إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ »
وچنانكه گفته آمد هرگونه وضع اسم مجازى كه همان اسم اسم الاسم است ، صلاحيّت مقتضى وراستينى ميخواهد ، چه رسد بتسميهء حضرت حقتعالى ، آنهم از ناحيهء غير رسول خاتم وخاندان معصوم أو كه بدلالت عصمت وطهارت خود ، در هيچ امر وكارى مرتكب خطا نميشوند ، چه رسد بكفر ومعصيت وأمور شرّى وعدمي ديگر .
هريك از أسماء حسناى الهى را مظهريّتى أزلي وأبدى بوده ؛ كه ازليّت آنرا از اسم « اوّل » وأبديّت آنرا از « آخر » وظهور آن مظهر را از اسم « ظاهر » وبطونش را از اسم « باطن » گرفتهاند ؛ وبالمآل أسماء متعلّق به إبداء وايجاد داخل در « اوّل » وأسماء متعلّق به إعادة وجزا از « آخر » وهرچه بظهور وبطون مربوط است از دو اسم « ظاهر وباطن » مأخوذ بوده وهيچچيز در كلّ ممكنات از اين چهار اسم بيرون وخالى نيست ؛ واگرچه جميع أسماء اللّه ذاتي محسوبند ، ليكن با توجّه به أسماء ذاتي وصفاتى وافعالى ؛ جميع آنها باعتبار ظهور ذات در آنها به أسماء صفاتى موسومند وتنها اسم ربّ از خصيصهاى ذاتي برخوردار بوده ودر هريك از سه معنى خود داخل در قسم وگونهاى از أسماء ميشود ؛ چنانكه بمعناى ثابت ذاتي است وبمعناى مالك صفاتى وبمعناى مصلح نيز افعالى ميباشد ودر تعبير ديگر اسم ربّ از هر سه ويژگى مزبور بهرهمند است .
بارى ؛ بايد متوجّه بود كه اگر حكم أسماء اللّه عمومى نبوده وبنوعى از كثرت ، اعمّ از معقول وملحوظ ومحسوس مشعر باشد در اينصورت ؛ آنرا أسماء صفات خوانند ؛ وتوجّه آن بكثرت بوجوهى تحقّق مىيابد : نخست ؛ اينكه بر جمعيّت نسبتها وتعلّقات دلالت داشته باشد ؛ مانند وحدت وصفى كه وصفى براي واحد بوده ، وعبارت از وحدت صفات براي ذات است ؛ اگرچه از ذات ممتاز واز حيث متعلّقات متعدّد باشد ، مانند اينكه چشم شخصي واحد در يك ديدن ده شيئى مرئى را ببيند ؛ وشكّى نيست كه اينگونه از وحدت ، متوجّه ومشعر بكثرت صفاتست ، اگرچه باعتبار متعلّقات وتعدّد حيثيّت آنها . دوّم ؛ دلالت بر تعلّق يك صفت بكثرت از همين حيثيّت كثير بودن ؛ مانند كثرت أسمائي ونسبتها وآثار وصور ومظاهر ونيز مانند اسم محيط بلحاظ وجودي
و