فصل هشتم در أسماء ذاتي وصفاتى وافعالى وجلالي وجمالى وكمالى وتخلّق يا تحقّق بدانها
گاهى اسم باعتبار نسبتها وتعيّن بر ذات حقّ اطلاق ميگردد ، واينگونه از اعتبار يا امرى عدمي ونسبى محض است ، مانند غنّى واوّل وآخر ، ويا غيرنسبى است ، نظير قدّوس وسلام ؛ وبهروجه اين قبيل أسماء را ذاتي يا أسامي ذات نامند ؛ وپاكيزهترين نمونهء آن اسم اللّه است كه مستجمع كلّ أسماء ميباشد ؛ وحىّ وواجب الوجود هم از اين گونه بوده واعتبار آن نيازمند به تعقّل غير نيست ؛ وگاه ديگر اعتبار تعيّن ذات متوقّف بر تعقّل غير است ؛ ليكن بدون وجود آن غير ، مانند عالم وقادر كه معلوم ومقدور آنها مورد تعقّل است ؛ اگرچه وجودي در خارج وعين نداشته باشند ؛ واينگونه أسماء را صفاتى نامند ؛ وسه ديگر عبارت از تعيّن ذات باعتبار امرى است كه متوقّف بر وجود خارجي وعيني باشد ؛ نظير خالق ورازق ، كه علاوة بر تعقّل غير ، وجود خارجي غير را نيز لازم دارد ؛ يعنى خالق ورازق ، صفات فعلى بوده وتحقّق آنها مستلزم مخلوق ومرزوق خارجي است ؛ وبعبارت ديگر أسماء ذاتي آنگونه از أسامي در شمارند كه اعتبار ذات با وصف مزبور متوقّف بر امرى خارج از ذات حقّ نباشد ؛ واگر اعتبار ذات با وصف مزبور ، متوقّف بر تعقّل غيرى منظور گردد ، آنرا أسماء صفات خوانند ، امّا تعقّل غير ؛ متوقّف بر وجود عيني وخارجي آن غير نيست ؛ ودر صورتيكه اعتبار ذات حقّ بوصفى از أوصاف ، متوقّف بر غير خارجي باشد ، آنرا اسم فعل نامند ؛ وبرخى نيز گفتهاند أسماء ذاتي حاكى ودليل بر ذات خداوندى بوده وأسماء صفاتى ، دليل وحاكى از ذات باعتبار