أن الميتة تعم غير المذكى شرعا ، ضرورة كفاية كونه مثله حكما ، و ذلك بأن التذكية إنما هى عبارة عن فرى الاوداج الاربعة مع سائر شرائطها ، عن خصوصية فى الحيوان التى بها يؤثر فيه الطهارة وحدها أو مع الحلية ، و مع الشك فى تلك الخصوصية فالاصل عدم تحقق التذكية به مجرد الفرى بسائر شرائطها ، كما لا يخفى .
نعم لو علم بقبوله التذكية و شك فى الحلية ، فأصالة الاباحة فيه محكمة ،
شرح
زيرا بديهى است كه مماثل بودن [ عنوان غير مذكّى با عنوان ميته ] در حكم كافى است ، [ چرا كه آن دو در حكم شارع ، به نجس و حرام بودن مساويند و نيازى به درج يكى از دو موضوع در ديگرى نيست ] و آن [ - اصالت عدم تذكيه ، حيوان را در عنوان غير مذكى ( كه موضوع نجاست و حرمت است ) قرار مىدهد ] ، بدين سبب است كه تذكيه عبارت است از قطع چهار رگ ، با رعايت شرايط ديگر [ - قبله ، آهن ، اسلام ، نام خدا ] با خصوصيتى در حيوان كه بواسطهء آن خصوصيت ، [ قطع چهار رگ با ساير شرائط و آن خصوصيت ] در آن حيوان اثر مىگذارد [ و آن اثر : ] يا فقط طهارت است ، [ در حيواناتى كه قابل خوردن نيستند ، مانند درندگان ] و يا طهارت به همراه حليت است ، [ در حيواناتى كه قابل خوردن هستند ] و با شك در چنين خصوصيتى [ - حيوان قابليت دارد يا ندارد ؛ بايد گفت : ] صرف قطع رگها ، به همراه رعايت ساير شرايط [ تذكيه ، موجب شك در تذكيه است و ] اصل ، عدم تحقيق تذكيه مىباشد ، [ پس ، به حليت حيوانى كه تذكيهء ظاهرى بر او اجرا شده ، حكم نمىشود ؛ البته اگر به وجود آن خصوصيت در حيوان علم نداشته باشيم مانند حيوانى كه از سگ و گوسفند متولد شده ، بلكه آن خصوصيت ، از حكم شارع معلوم شود ، و گرنه ، اصل عدم تذكيه است ] ، چنان كه پنهان نيست .
آرى ، اگر قابليت حيوان براى تذكيه معلوم باشد ، و در حلّيّت آن شك شود ، [ مانند : برخى از اقسام كلاغ يا خرگوش ، البته بنابر نبودن دليلى بر حرمت آن ] اصالت اباحه در آن حاكم [ و جارى ] است [ و به حليت محكوم مىشود ، به دليل عدم اصل موضوعى حاكم بر اصل حليت ] ، زيرا در اينصورت