جنسى است كه بر آن تنوين وارد شده است ] .
كما أنه فى الثانى ، هى الطبيعة المأخوذة مع قيد الوحدة ، فيكون حصة من الرجل ، و يكون كليا ينطبق على كثيرين ، لا فردا مرددا بين الافراد .
و بالجملة : النكرة - أى « ما » بالحمل الشائع يكون نكرة عندهم - إما هو فرد معين فى الواقع غير معين للمخاطب ، أو حصة كلية ، لا الفرد المردد بين الافراد ، و ذلك لبداهة كون لفظ ( رجل ) فى ( جئنى برجل ) نكرة ، مع أنه يصدق على كل من جئ به من الافراد و لا يكاد يكون واحد منها هذا أو غيره ، كما هو قضية الفرد المردد ، لو كان هو المراد منها ، ضرورة أن كل واحد هو هو ، لا هو أو غيره ،
شرح
همانسان كه در مثال دوم [ متن ] آنچه از نكره استفاده مىشود اين است كه :
طبيعتى است كه با قيد وحدت أخذ شده و در نتيجه مراد از آن ، حصّه [ و فردى ] از « رجل » است و كلى مىباشد ، بهطورى كه قابل انطباق بر كثيرين است - [ يعنى بجا آوردن هرفردى كه بر آن اين طبيعت صدق كند ، صحيح است ] - نه آنكه مراد از آن فردى باشد كه مردد [ و محتمل ] ميان افرادى چند باشد .
چكيدهء سخن آنكه : نكره ، يعنى كلمهاى كه از نظر اهل ادب بتوان « نكره » را با حمل شايع صناعى بر آن حمل كرد ، مراد از آن - [ نكرهاى است كه مقابل معناى نكره به حمل اولى ( مفهوم نكره ) است ، زيرا هرچيزى به حمل اولى خودش است و به حمل شايع ، افرادش است ] - : 1 . يا فردى است كه در واقع معين بوده و از نظر مخاطب غيرمعين مىباشد ، [ مانند : جاء رجل ] ، 2 . و يا مراد حصه [ و فردى ] است كلى [ كه بر افراد كثير قابل انطباق است ] ؛ نه آنكه مراد از نكره ، فردى باشد كه مردد ميان افرادى چند است . و آن بديندليل است كه : بديهى است لفظ « رجل » در « جئنى برجل » نكره است ، با آنكه قابل انطباق بر هرفردى است كه آوردهشده ، و يكى از آنها به تنهايى نيست ، بهطورى كه ندانيم آن فرد او بوده يا غير او مىباشد ، چنان كه مقتضاى يكى از افراد ، چنين مىبود اگر فرد مردّد از آن اراده مىشد ؛ زيرا بديهى است كه هرفردى خودش خودش است نه آنكه يا