التى يجهر بها مأمورا بها ، مع كون الجهر بها منهيا عنه فعلا ، كما لا يخفى .
و هذا بخلاف ما إذا كان مفارقا ، كما فى القسم الخامس ، فإن النهى عنه لا يسرى إلى الموصوف ، إلا فيما إذا اتحد معه وجودا ، بناء على امتناع الاجتماع ، و أما بناء على الجواز فلا يسرى إليه ، كما عرفت فى المسألة السابقة ، هذا حال النهى المتعلق بالجزء أو الشرط أو الوصف .
و أما النهى عن العبادة لاجل أحد هذه الامور ، فحاله حال النهى عن أحدها
شرح
كه به صورت جهر خوانده مىشود مأمور به باشد ، ولى [ صفت آن يعنى ] جهر ، بالفعل منهى عنه باشد ، [ زيرا نزد عقل ممكن نيست يكى از دو متلازم ، واجب ، و ديگرى [ حرام باشد ] .
و اين [ - محال بودن آن به عنوان مأمور به ، تنها در وصف ملازم مىباشد ] ، بر خلاف وصف مفارق [ - غير ملازم ] ، چنان كه قسم پنجم اينچنين نيست ، [ مانند :
غصبى بودن ، نه نماز جدا از آن ] ، زيرا [ در اين قسم ] ، نهى از وصف به موصوف سرايت نمىكند [ و باعث آن است كه موصوف نيز منهى عنه واقع شود ، تا در نتيجه در فساد و صحّت آن نيز نزاع كنيم ، زيرا گاهى به غير آنچه نهى بدان تعلّق يافته ، تعلق مىيابد ، پس وجهى براى سرايت يكى از آندو به متعلق ديگرى نيست ] ، مگر در موردى كه [ وصف ] با موصوف از نظر وجود [ و عالم خارج ] متحد باشد [ كه ] بنابر قول به امتناع اجتماع امر و نهى ، [ از وصف تعدى كرده و به موصف سرايت مىكند ] ، ولى بنابر قول به اجتماع امر و نهى ، [ نهى از وصف ] به موصوف سرايت نمىكند ، چنان كه در مسأله پيشين دانستيد . اينهمه ، حال نهى متعلق به جزء [ مانند : قرائت سوره سجدهدار در نماز ] يا شرط ، [ مانند : نماز در لباس حرير براى مردان ] و يا وصف ، [ مانند : جهر در قرائت در نمازهاى اخفاتى ] بود .
و اما نهى از [ اصل ] عبادت ، بخاطر منهى بودن يكى از [ اين ] امور ، [ مثلا نهى از نماز بخاطر قرائت سوره سجدهدار يا پوشيدن حرير يا جهر در قرائت ، چه تفاوتى ميان « با لباس حرير نماز نخوان » و « در نماز لباس حرير مپوش » است ] : حال [ و حكم ] نهى از ذات عبادت ، حال نهى از اين امور است ،