كه هيچ اعتقادى به مذهب من و امامت امامان معصوم عليهم السّلام نداشتند ، نور آن بزرگوار را كه همهء اطراف را روشن كرده بود ، مشاهده مىكردند . من در اين زمينه با آنها هيچ گفتوگويى نمىكردم و نمىبايد هم مىكردم .
آنها مىگفتند : اين جوان نورانى ، علوى و از فرزندان حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام است و چون آن مرد نورانى را فقط در بعضى شبها مىديدند ، مىگفتند : او دختر اين پيرزن را به عقد موقت خود درآورده و شيعيان اين كار را جايز مىدانند ولى [ به نظر ما اهل سنت ] عقد موقت بين زن و مرد ، حرام است !
رفتوآمد آن بزرگوار به صورت معجزهآسا و مشاهدهء آن نور كه حتى همراهيان من نيز مىديدند ، مرا هرروز بيشتر به فكر فرومىبرد . فكرى كه بر دلم سنگينى مىكرد و هراسى در آن انداخته بود .
يك روز آن بانوى مخدره را در حياط خانه ديدم . فرصت را غنيمت شمرده و به آرامى به او نزديك شدم و گفتم : اى بانو ! مدتى است كه مىخواهم از شما سؤالى بپرسم و گفتوگويى داشته باشم ولى وجود همراهان ، مانع از آن شده است . خواهش دارم كه هرگاه مرا در اين خانه تنها ديدى از آن بالا به پايين بيايى تا پرسش خويش را با تو در ميان بگذارم . آن مجلله تا اين جمله را شنيد بلافاصله گفت :
من هم مىخواستم تو را از رازى آگاه سازم ولى به خاطر وجود همراهانت موقعيت مناسبى پيش نيامده بود !
گفتم : چه مىخواستى بگويى ؟
گفت : به شما مىفرمايند : « با مسايل اعتقادى شريكان و همراهانت با خشونت برخورد مكن . با آنها به مباحثه و مجادله مپرداز . آنها در ظاهر
معاجز الإمام المهدي ( ع ) ( معجزات امام مهدى ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 276
مساهمون: السيد هاشم البحراني
ص٢٧٦