خويش را با آن مىپوشاند . آثار سجده در پيشانى مباركش نمايان بود . « 1 » همچون بارقهء نورى بود كه از برابر ما مىگذشت ، و به طرف راهپلهاى كه از پشت اتاق ما به طبقه بالا راه داشت تشريف مىبرد . من برخاستم و به در خانه نگاهى انداختم ، اما با كمال تعجب ديدم در بسته است و سنگ نيز به همان شكلى كه قرار داده بوديم ، پشت در قرار دارد و هيچ حركتى نكرده است !
هرشب بعد از نماز مغرب و عشا و طواف به منزل مىآمدم و در را بسته و همان سنگ بزرگ را پشت آن قرار مىداديم . شام مىخورديم ، و دوستان مىخوابيدند .
من منتظر مىماندم و بعد از مدتى بدون اينكه سنگ پشت در حركتى كند ، در خانه باز مىشد و آن بزرگوار وارد منزل شده ، به سمت اتاق بالايى مىرفتند .
يك روز كه دوستانم از منزل بيرون رفته و من تنها بودم ، آن بانو را در حياط ديدم و از او پرسيدم ، در اتاق بالايى چه كسى با تو زندگى مىكند ؟
گفت : دخترم . در حالى كه بسيار حساس بود و اجازه نمىداد كسى حتى به راهپله نزديك شود .
شگفتآورتر اين بود كه اين شخص نورانى وقتى وارد منزل مىشد همانند مشعلى از نور بود كه اطراف خود را روشن مىكرد و وقتى در اتاق فوقانى قرار مىگرفت آن نور از طبقهء پايين ديده مىشد و حتى دوستان من
هامش
( 1 ) . راوى مىگويد : ابو الحسن به من گفت : آن حضرت را به صورتهاى گوناگونى مىديدم .