گفتم : شما با صاحبان اين خانه چه ارتباطى داريد ؟
گفت : من از خدمتكاران آنان هستم و اين منزل از امام رضا عليه السّلام به امام جواد عليه السّلام و سپس به امام هادى عليه السّلام و بعد به امام حسن عسكرى عليه السّلام رسيده و من خادمهء امام عسكرى عليه السّلام بودم .
وقتى فهميدم كه آن بانو ، سرايدار و خدمتگزار حضرت امام عسكرى عليه السّلام بوده خيلى خوشحال شدم و با او انس گرفتم و خدا را شكر كردم كه بالاخره سرنخى به مقصد و مقصود خود يافتم . اما چون دوستانم از اهل سنت بودند ، قضيه را از ايشان پنهان كردم و بايد چنين مىكردم زيرا ممكن بود برايم مشكلات فراوانى به وجود آورند ، علاوهبر اينكه دوران هم دوران تقيه و مراعات بود . به علت ناامنى حاكم بر شهر ، شبها در خانه را مىبستيم و سنگ بزرگى را كه در آن نزديكى بود ، پشت در مىگذاشتيم .
ناگهان صداى باز شدن در خانه را شنيدم ! نورى بهسان نور شمع ، فضايى را كه در آن بوديم ، روشن ساخت . خدايا ! ما كه در منزل را بسته و سنگ بزرگى پشت آن انداخته بوديم . ولى با كمال تعجب ديدم در باز شده و آقايى وارد خانه شدند .
گرچه هوا تاريك بود اما به ياد دارم كه شكل و شمايل او را خوب مىديدم ، حتى رنگ صورتش را . مردى بود نه كوتاه و نه بسيار بلند ، رنگ رخسارش گندمگون ، پوششى مناسب فصل گرما داشت و پارچهاى نازك بر دوش خود انداخته بود كه شبهاى بعد ديدم گاهى سر و صورت
معاجز الإمام المهدي ( ع ) ( معجزات امام مهدى ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 274
مساهمون: السيد هاشم البحراني
ص٢٧٤