زندگىاش فرمايشش را به ثبوت رسانده ، در نظرش از آب بينى بزى ناچيزتر است و كمر بستنش به آن جنگهاى داخلى به فرمان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله بوده و بنا بر وصيتش به او و اصحابش ، چنان كه در اين جلد و جلد سوم گذشت ، و ديگرى طلحه و زبير و معاويه .
وضع دو نفر اول چنان بوده كه امير المؤمنين على در يكى از نطقهايش فرموده است :
هريك از آن دو ، حكومت را براى خويش مىخواهد و آن را به طرف خويش مىكشد و هيچ پيوندى آنان را به خدا ربط نمىدهد و به هيچ وجه رابطهاى با خدا ندارد و هر كدامشان كينهء رفيقش را به دل مىپرورد و به زودى پرده از اين كارشان بر خواهد افتاد . به خدا قسم ، اگر به مقصود برسند دمار از روزگار يكديگر درمىآورد و هريك در نابودى ديگرى مىكوشد . اينك دار و دستهء تجاوزكار داخلى قد برافراشته است ، پس كجايند روزشماران اينچنين هنگامه ؟
وقتى طلحه و زبير و عايشه به بصره رسيدند ، مروان بن حكم پيش طلحه و زبير آمده ، پرسيد : كداميك از شما را حاكم بشناسم و براى نماز نامش را به بانگ بردارم ؟ هيچيك حرفى نزدند . عبد اللّه بن زبير گفت : پدرم را . محمد بن طلحه گفت : پدرم را . عايشه به مروان پيغام داد : مىخواهى ميان ما يا ياران ما آشوب به پا كنى ؟ بگذاريد پسر خواهرم ، يعنى عبد اللّه بن زبير پيشنمازى مردم را به عهده بگيرد . « 1 »
وضع معاويه هم كه معلوم است . او در پى قدرت سياسى و مال دنيا بوده است و اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را با همين خصوصيت مىشناختهاند و اين معنا در سخنانش آشكار است . ولى چه سود كه پسر عمر به حرفشان گوش نمىدهد و عشق كوركورانهاى كه به امويان دارد ، نمىگذارد سخنشان را بشنود ، و به همين جهت چشم و گوش بسته به منجلاب گمراهى غلتيده است . اينك شمهاى از آن سخنان :
1 - هاشم مرقال ، به امير المؤمنين على عليه السّلام مىگويد : اى امير المؤمنين ! ما را پيش ببر به طرف آن جماعت سنگدل حق ناپذيرى كه قرآن را پشت سر انداختهاند و نسبت به بندگان خدا به شيوهاى كه ناخوشايند خداست ، رفتار مىكنند ، و حرام خدا را حلال
هامش
( 1 ) . مرآة الجنان ، يافعى : 1 / 95 .