چنين عقيدهمند مباش . آن چهار تن خليفه بودند و معاويه شاه بود و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرموده است : خلافت پس از من تا سى سال خواهد بود و سپس سلطنت . آن وقت بنا كرد به ناسزا گفتن به من ، و با اشاره به من به مردم گفت : اين مردى رافضى و بدگوى خلفاست .
اگر قافلهمان سر نرسيده بود ، مرا تكه پاره كرده بودند ، و در اين زمينه ، داستانهاى بسيار از آنها هست . « 1 »
گرفتيم آن عده را ابهت دربار و ترس گرفته بود و حرف زدنشان را نمىفهميدند و در حال سراسيمگى و بيخودى از زبانشان درآمد كه سلام بر تو اى پيامبر خدا ! اما اينكه با سلطنتش ادعا مىكرد خليفه و جانشين پيامبر خداست ، اگر در پى رسيدن به مقامى بالاتر از سلطنت نبود و نمىخواست خلافت غاصبانه را نردبان وصول به مرتبهء رسالت نمايد ، چرا آنها را منع نكرد و ترسشان را نزدود تا به خود آيند و وضع را بدرستى دريابند و سخن بيراه و نابجا نگويند ؟ او كه در پى غصب مقامى بالاتر از خلافت بود ، برايش فرقى نداشت كه او را امير المؤمنين بخوانند يا خليفه يا پيامبر يا پروردگار ! مىخواست دماغ پسر نابغه را به خاك دربار خويش بمالد و به اعتراف به سلطهء جابرانهاش وادارد و واداشت و موفق گشت و غرور پيروزى وى را بر آن داشت كه براى قدرت و مقامش صورتى معتدل و بازنندگىاى كمتر نپسندد ، بلكه شكلى بسيار بىمورد و بىجا و بيگانه از واقعيت اختيار نمايد . پسر هند جگر خوار از آن خطاب باطل و سلام ناروا خوشش مىآيد و به كسى كه او را پيامبر مىخواند ، تندى نمىنمايد و از آن خطاب باز نمىدارد و در همان حال ، خودش حاضر نمىشود كه پيامبر اسلام را پيامبر بخواند و به رسالت بشناسد ، حتى براى تحقير و كوچك كردنش به نام مىخواندش غافل از اينكه نام والاى محمد با عظمت قرين است چه به تنهايى بيايد و چه با هزار ستايش و ثنا و تعظيم ، و رسالت با نام والايش ملازم و همجاه است . حافظان حديث و حديث شناسان گفتگويى را ثبت كردهاند ميان معاويه و امد بن ابد حضرمى « 2 » به اين صورت : معاويه گفت : آيا هاشم را
هامش
( 1 ) . احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم 399 .
( 2 ) . يكى از سالخوردگان است كه روز ملاقاتش با معاويه سيصد و شصت سال داشت . شرح حالش را ابن عساكر در تاريخ شام آورده است و نويسندگان شرح حال اصحاب نيز در فرهنگ رجالشان از او ياد كردهاند .