خواهرم حفصه رفتم و گفتم : ديدى كه كار حكومت بر مردم چگونه شد و مرا سهمى ندادند . گفت : برو خود را به آنها برسان ، چون در انتظار تو هستند و مىترسم دورى تو از آنها نوعى تفرقه باشد . او چندان اصرار كرد تا برفتم . چون مردم بپراكندند ، معاويه چنين نطق كرد « 1 » : كسى كه مىخواهد دربارهء حكومت سخن بگويد ، بيايد . حقيقت اين است كه ما براى حكومت از عبد اللّه بن عمر و پدرش شايستهتريم . خبيب بن مسلمه از عبد اللّه بن عمر مىپرسد : تو در جواب معاويه هيچ نگفتى ؟ عبد اللّه بن عمر مىگويد : خود را جمع و جور كردم تا بگويم : شايستهتر از تو براى حكومت ، كسى است كه با تو و پدرت در دفاع از اسلام و براى مسلمان شدنتان جنگيد ، اما ترسيدم سخنى بگويم كه وحدت را برهم بزند و مايه خونريزى شود و طور ديگرى نتيجه دهد ، پس آنچه را خدا در بهشت وعده داده به ياد آوردم . خبيب بن مسلمه به او مىگويد : از آن خطا مصون ماندى . « 2 »
اين طرز تفكر و عاقبتبينى پسر عمر كه او را از خطا مصون داشت و از تفرقه اندازى و خونريزى باز داشت ، كجا بود آنگاه كه دست از بيعت با امام برحق امير مؤمنان و مولاى متقيان كه امت مسلمان بر خلافتش همداستان گشته بود ، بازكشيد و نترسيد سخنى كه مىگويد ، مايهء تفرقه و برهم زدن وحدت و خونريزى شود ؟ و سرانجام ، با سخن و عملش باعث تفرقه و برهم خوردن وحدت گشت و تزلزل نظام جامعه و حكومت مشروع امير المؤمنين و ريخته شدن خون هزاران بىگناه و پاكدامن و مجاهد را در پى داشت . خدا در نهايت به حسابشان خواهد رسيد .
نهتنها هدف نهايى معاويه را از جميع تحركاتش وصول به خلافت تشكيل مىداد ، بلكه تاريخ حكايت مىكند كه هدفى بالاتر از اين داشته است و بدش نمىآمده كه مردم او را پيامبر بشناسند ، پيامبرى پس از خاتم پيامبران ! ابن جرير طبرى با سند حكايت مىكند كه عمرو بن عاص با هيأتى از مصريان به ملاقات معاويه رفت . پيش از ملاقات ، عمرو عاص
هامش
( 1 ) . ابن جوزى مىگويد : اين امر در روزگار معاويه اتفاق افتاد ، آنگاه كه خواست پسرش يزيد را وليعهد خود گرداند . ر ك : فتح البارى : 7 / 323 .
( 2 ) . صحيح بخارى ، كتاب المغازى ، باب غروة الخندق : 6 / 141 .